گاه‌ نوشتهای مجتبا یوسفی پور

‏نمایش پست‌ها با برچسب daily. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب daily. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

مگر رژيم ديکتاتوری‌ است؟ اینکه از محسن نامجو و کارهایش خوشتان بیاید یا نه بحثی‌است جدا. اینکه کارش خوب است یا بد خود موضوع مقاله‌ای است و آنان که موسیقی‌دانند باید بنویسند. اینکه چرا نامجو گل کرده‌است و اینگونه طرفدار پیدا کرده آن هم سو‌ژه‌ی مناسبی است برای یک بررسی جامعه‌شناسانه شاید.اما... فیلمی درباره‌ی نامجو ساخته می‌شود و بعد از نمایشش بحث‌هایی بوجود می‌آید و بعضی ایرادهایی می‌گیرند که به‌جاست و نابجا!آنان که درست هستند بمانند. اما نابجایش آنجاست که یکی دو جایی مطالبی خواندم درباره‌ی آن فیلم که ابراز نظر نامجو درباره‌ی شهرام ناظری و موسیقی سنتی ایرانی را بر نتافته بودند و یکباره بر او توپیده بودند که های پسرک به چه اجازه درباره‌ی استادان اینگونه می‌گویی و فلان و بهمان.من با این بخش از داستان کار دارم. بالشخصه با بعضی حرفهای نامجو ارتباط برقرار نکردم. بعضی حرفهایش به نظرم اشتباه بود٬ بعضی هنوز مانده و کهنه بود که بوی نایش اصلآ با آدم نوگرایی مانند او جور در نمی‌آمد که شاید آنها را هم بر اساس مصلحتی گفته است تا بعضی را خوش آید و اجازت به بیرون آمدن آلبومش صادر کنند٬ نمی‌دانم. اما از اینکه بی‌پرده نظرش را بیان می‌کند خوشم آمده است. اگر منصفانه نگاه کنیم حداقل نظرش درباره‌ی آن آلبوم ناظری درست است٬ در گلستانه از کارهای ضعیف شهرام ناظری است. پس مشکل چیست؟ مشکل اینجاست که بعضی دوستان اعتقاد دارند به عنوان پیش‌کسوتی هم شده نباید این سخنان بیان شود. به عبارت بهتر از طرف انتظار دارند ریا کند. دروغ بگوید٬ بر اساس مصلحتها پا روی حقیقت بگذارد. بگذارید مثالی بزنم: من و شما و بسیاری دیگر برایمان اتفاق افتاده است که کاری را خوانده‌ایم و خوشمان نیامده اما به هزار و یک دلیل مانند همین حقیقت را نگفته‌ایم.یا بعدها در برخورد با صاحب اثر به دروغ زبان به تایید و تعریف نیز گشاده‌ایم. این میان نویسندگان هم اتفاق می‌افتد. میان فیلمسازان هم هست. میان تیاتری‌ها هم هست. بنا به مصلحت ریا می‌کنیم . مثال بارزش برای خود من فیلمهای روسی مانند فیلمهای پاراجانوف است که هرچه می‌نگرم کمتر نشان هنری درشان می‌بینم٬ یا همان کیارستمی خودمان و فیلمهایش که من کمترین نشانی از سینمایی بودن در بسیاری از آنها می‌بینم٬ اما اگر همین را جایی بیان کنی با تو همان می‌کنند که اینجا با نامجو کرده‌اند.. گمان می‌کنیم این یعنی برخورد درست و از دیگران انتظار چنین برخوردی داریم. اما اینگونه نیست. درست یا غلط به گمان من نامجو تنها نظرش را بیان کرده است. و نمی‌شود کسی را به جرم اظهار آزادانه‌ی نظرش محاکمه کرد یا دست کم اینگونه به زیر سلاخی کشید٬ اگر می‌توانید ثابت کنید نظرش اشتباه است٬ با خودش کاری نداشته باشید. مگر رژیم دیکتاتوری ‌است؟

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

آنچه که در پی می‌آید بخشی از گفتار ده فرمان برای نویسندگان نوشته‌ی استيفن ويزينسكی و ترجمه‌ی مینو مشیری است. مدتها پیش خوانده بودمش و گفتگویی با عزیزی به یادم آوردش. بد ندیدم اینجا بخشی از آن را باز چاپ کنم( البته با اجازه‌ی صاحبان اثر). به گفتگوی آن شب ما و حال امروزمان بسیار نزدیک است. هرچند شاید به زبانی حدیث بسیاری باشد.
¤ در بيست‌وچهار ساله‌گی پس از شكستِ شورشِ بوداپست در سالِ ۱۹۵۶، با فقط پنجاه واژه دانشِ زبانِ انگليسي خود را در كانادا يافتم. وقتی كه درك كردم كه من‌بعد نويسنده‌یی بی‌بهره از زبانی برایِ نوشتن شده‌ام، با آسانسور به بالاترين طبقه‌یِ ساختمانی بزرگ در خيابانِ منچستر در شهرِ مونترال رفتم. می‌خواستم از آن بالا خوداَم را در خلا پرتاب كنم. وقتی از بالایِ بام پايين را نگريستم، از تصورِ مردن بيش از حد ترسيدم، اما ترسِ بيش‌تری از شكستنِ ستونِ فقرات‌ام و سپری كردنِ مابقیِ عمر رویِ صندلیِ چرخ‌دار گريبان‌ام را گرفت. تصميم گرفتم به زبانِ انگليسي بنويسم. كاشف به عمل آمد كه آموختنِ نوشتن به زبانی ديگر به مراتب آسان‌تر از خودِ نوشتن است. در نتيجه شش سالِ آزگار را در مرزِ فقر سپری كردم، تا توانستم سرانجام كتابِ “در تحسينِ زنانِ جاافتاده” را بنويسم. اگر هوش و حواس‌ام را به البسه و اتومبيل داده بودم بی‌ترديد از عهده‌یِ اين كار بر نمی‌آمدم، يعني اگر تنها انتخابِ ديگراَم بامِ آن آسمان‌خراشِ كذايي نبود. از نويسنده‌گانِ مهاجری كه می‌شناختم، تعدادی به دنبالِ كارهایِ كوچكی چون فروشنده‌گی يا پيش‌خدمتی رفتند تا به گفته‌یِ خوداِشان نخست دارایِ يك پايه‌یِ اقتصادی شوند و سپس با نويسنده‌گی امرارِ معاش كنند. يكی از آن‌ها هم‌اكنون صاحبِ رستوران‌هایِ زنجيره‌یی است و ثروت‌مندتر از آن‌چه من هرگز خواب‌اش را ببينم. اما نه او و نه سايرين ديگر هرگز دست به قلم نبردند. اين شما هستيد كه بايد تصميم بگيريد، كدام برایِ‌تان اهميتِِ بيش‌تری دارد؛ زنده‌گیِ خوب و مرفه يا خوب نوشتن. خود را اسيرِ جاه‌طلبی‌هایِ متضاد نكنيد.¤

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

گفتی سابقه‌ی فرهنگی چند ساله؟


دو هفته‌ای مهماندار خانواده بودم که آمده بودند از چهارگوشه‌ی دنیا. بعد از سالها دیدار٬ وقت برای خوابیدن کم می‌آوردیم چه برسد به کارهای دیگر.روزی از این روزها که از قضا هوای همیشه ابری انگلیس با ما سر مهربانی داشت و آفتاب بفهمی نفهمی می‌درخشید همه با هم شال و کلاه کردیم تا به راندهی پارک لیدز برویم و کبابی راه بیاندازیم. این راندهی پارک جای بسیار با صفایی است٬ پارکی بزرگ با یک دریاچه‌ی مصنوعی و یک قلعه‌ی قدیمی در کنارش و یک بنای نوساز در وسطش٬ همان که عکسش را اینجا می‌بینید. بخاطر شباهتش به مقبره‌ی حافظ ما آن را حافظیه می‌نامیم! دردسرتان ندهم تا در پارک جاگیر شویم٬ راه افتادیم تا گردشی بکنیم و البته چون یک مهمان شیرازی هم داشتیم حتمآ حافظیه شهرمان را نشانش دهیم تا او هم بعد از سالها غربت نشینی یاد دیاری کرده باشد.به بنا که رسیدیم و طوافی به دورش کردیم٬ هنوز فاتحه خواندمان تمام نشده بود که چشممان روشن شد به این دو خط یادگاری که یکی دیگر از هموطنان ساکن انگلیس ما بر روی این بنا نوشته بود:


به گمانم به اندازه‌ی کافی گویا هست. عرق شرم بر بدن انسان می‌نشیند و از هموطنی با اینگونه حیوانات احساس تنفر می‌کند.امیدوارم کسی متوجه نشود که این نوشته به فارسی است.
به قول آن عزیزمان گویا ما چون عرضه‌ی یادگار گذاشتن ناممان به درستی را نداریم پس از سوی دیگر بام رفته و هر چشمه‌ای که یافتیم یک کارخرابی در آن می‌کنیم تا ناممان جاودانه بماند!
این مختص اینجا هم نیست. به همان تخت‌جمشید و پاسارگادمان هم رحم نکرده‌ایم. در و دیوار سی‌و‌سه پل عالی‌قاپو هم پر از همین مزخرفات است. می‌توانم ادعا کنم از بناهای تاریخی ایران هر کجا را که دیده‌ام از این نشان فرهنگی ایرانیان بی نصیب نمانده است. راحتتان کنم : به گمان من تفاوتی هم بین این فحش خواهر و مادری که اینجا نوشته شده و آن عاشقانه نویسی و تاریخ‌گذاری های جاهای دیگر وجود ندارد. در ضمن همه‌ی اینها را یک نفر ننوشته است. اینها همه کار خودمان است. بخشی بزرگی از این هفتاد میلیون می‌نویسند و بخش کوچکی بی‌تفاوت تماشا می‌کنند و هیچ‌کس هیچ نمی‌گوید. بخش کوچکی کلاهبرداری و دزدی می‌کنند و بخش بزرگی تحسین و تمجید زرنگی! ایشان در کلاه‌برداری. شکر خدا هر ایرانی‌ای که می‌خواهد از انگلستان برای همیشه برود هرچه بتواند کلاه‌برداری می‌کند و بعد فلنگ را می‌بندد. از خریدن چند خط موبایل و استفاده از آنها تا آنجا که می‌شود و البته پرداخت‌نشده رها کردنشان و رفتن تا وام گرفتن و ... . اسمش را هم می‌گذارند زرنگی. باقی هم تماشا می‌کنند و حسرت می‌خوورند که چرا خودشان نمی‌توانند این کار را بکنند. در ژاپن به ایرانیان به چشم خلافکار نگاه می‌کنند. آن مشتی بچه تهران با افتخار می‌گوید که خلاف ایتالیا دست ایرانیان است(منظور مواد مخدر است) خوب چشمتان روشن. برای هیچ‌کس هم مهم نیست که چگونه برای دوزار منافع شخصی همه با هم لنگهایشان را داده‌اند هوا و ترکمان می‌زنند به دوزار آبروی باقی مانده برای ایرانیان. می‌خواهم بگویم همه‌ی گناه بی‌آبرو و ارزش شدن امروزمان در دنیا را گردن جمهوری اسلامی و رهبرانش نیاندازید٬ خودمان هم کم آبرو نبرده‌ایم. به عبارت بهتر اکثریتمان توفیر چندانی با رهبرانمان نداریم٬ اگر بدتر نباشیم!
من هم اگرمی‌خواستم فیلمی مانند سیصد بسازم٬ مردمانی با رهبرانی آنچنانی(تلویزیونتان را روشن کنید تا ببینید چنانی!) و نشانگانی فرهنگی اینچنینی را جز به آن‌گونه نشان نمی‌دادم. هرچند باز چهره‌ي ایرانیان در آن فیلم تخیلی از چهره‌ی واقعی آقای رئیس‌جمهور زیباتر است!
و برادر٬ جان دل٬ انسانی که هنوز به آن درجه از فهم نرسیده است و نادانی و بیسوادی و بی‌فرهنگی‌اش را اینگونه نشان می‌دهد... شایسته‌اش همان رئیس جمهور است!

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

چرا ما در این دایره سرگردانیم!

گویا ما برای خودمان یک پا آدم قابل اعتمادی شده ایم و خودمان بی خبریم! عرض می کنم چه طور:
چندی پیش با یکی از دوستان ایرانی بودیم: عزیزی دیگر از راه رسید و بعد از سلام و چه خبر معمول دو دوست ما شروع کردند به صحبت: آن هم از آن صحبتهایی که در اینجا کسی هرجا و جلوی هرکس نمی کند. اشتباه نکنید، اصلآ منظورم مسائل خانوادگی نیست، بلکه کاملآ برعکس، موضوع گفتگو حول مسائل کاری و بیزینسی! بود. آخر اینجا ایرانیانی که من دیده ام حاضرند درباره ی کل جریان هم خوابگی دیشبشان با زنشان حرف بزنند اما خدای ناکرده یک کلمه از دهانشان در نرود که مثلآ یکی از آنها می خواهد یک دکان فکستنی آن سر انگلیس بخرد! اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دیده اند بپرسید تا ببینید که عین حقیقت است! حالا همه اش به کنار فقط خواستم بگویم چقدر من آدم قابل اعتمادی شده ام که دو نفر ایرانی در برابرمن درباره ی مسائل بیزینسی! صحبت می کنند.به هرحال، خلاصه اش اینکه آن نفر دوم قصد خرید دکانی داشت و پول کم آورده بود و به نفر اول پیشنهاد می کرد که بیاید و شریک شود و سرمایه بگذارد و این حرفها.
حالا همه اش به کنار، در نهایت نفر اول از نفر دوم یک مهلت کوتاه تا روز بعد خواست تا جواب دهد.
نفر دوم رفت و من ماندم و آن نفر اول. از سادگی(آخ که چقدرهم من ساده ام) پرسیدم:
فلانی، چرا همین الان جوابش را ندادی؟ قصد مشورت با خانمت را داری؟
گفت: مجتبا جون هرچی می خوای بگی بگو، اما راستش من یک اعتقادی دارم و قبل از تصمیم گیری باید یک کاری بکنم.
پرسیدم چه کار؟(البته اینبار بیشتر از روی فضولی بود نه سادگی)
گفت: راستش من باید استخاره کنم.
گفتم بابا بی خیال، استخاره کیلو چنده؟
گفت من یک اعتقادی دارم باید انجام دهم. نکنم نمی شود!
از شما چه پنهان از اینجا به بعدش سادگی مان رفت و فضولی مان حسابی گل کرد. پرسیدم:
خوب حالا چطوری استخاره می کنی؟
گفت با قران.
گفتم خوب چطوری؟
گفت راستش می دهم کسی بگیرد؟
گیر سه پیچ داده بودم و طرف هم اصلآ مایل به توضیح نبود.
پرسیدم: کی؟
گفت زنگ می زنم ایران برایم بگیرند.باز پرسیدم کی؟
گفت نمی دونم به خدا!
گفتم یعنی چی نمی دونی؟
گفت راستش یک شماره هست زنگ می زنم استخاره می گیرم!
باحاله نه؟ منم برایم همین اش جالب شد.
گفتم خوب این شماره ی کیه؟
گفت نمی شناسم. نه من اون رو می شناسم و نه اون من رو.
گفتم پس چه جوری؟
گفت: یک شماره هست زنگ می زنم می گم می خواهم با حاج آقا صحبت کنم و یا می خواهم استخاره بگیرم. بعضی وقتها می گن مثلآ بعد زنگ بزن یا حاج آقا دارند نماز می خوانند. بعد وقتی با حاج آقا صحبت کردم می گم می خواهم یک استخاره بگیرم و بعد اون مثلآ می گه این کار خوبه یا شره یا صبر کن یا یه چیزی مثل این.
یک سوال منطقی می پرسم:
- خوب این بابا چی گیرش می یاد که این کارها را بکنه؟
می گوید: حاج آقا نباتی چی گیرش می یاد که با یک تیکه نبات همه را شفا می ده و اونقدر آدم هر روز در خانه اش صف می کشند؟ برای رضای خدا! یک آدم خیره!
می گم بابا یارو هرچقدر خیر باز نمی شه که صب تا شوم بشینه توی خونه اش تلفنی واسه ملت استخاره بگیره، خرج زن و بچه اش از کجا می یاد؟
گفت : اینهاش را من دیگه نمی دونم اما هرچی تاحالا ازش پرسیدم درست گفته به خدا!
علاقمند شدم، گفتم: اگر می شه شماره را بده من هم یک امتحانی بکنم. جالبه اینکه یکی وقتش را رایگان بگذاره برای اینکه برای دیگران استخاره بگیره.
گفت: حرفی نیست اما قبلش باید اجازه بگیرم. این شماره را همه ندارند.
یک مرتبه مهم ترین سوال به نظرم آمد:
-این بابا کجا هست؟ تهرانه؟
پاسخ: نه، قم ِ!
خوب بالطبع همه چیز برایم روشن شد. همانطور که حتمآ برای شما هم روشن شده است. باورتان بشود یا نه من حتا می توانم چهره ی آن بابا را هم تصور کنم. آن بابایی که در قم نشسته و از بیت المال و و خمس و زکات و فطریه و عیدیه و هزار و یک چیز دیگر ِ من و شما خرج زندگی اش در می آید تا آقا در خانه اش بنشیند و رایگان فال و استخاره برای خلق الله بگیرد و خرافات انتشار دهد! حرف هم بزنی متهم به هزار و یک چیز می شوی. بابا اگر اینگونه است پس من هم می توانم آدم خیری باشم، یکی پیدا شود خرج زندگی و دانشگاه من را بدهد قول می دهم روزی هشت ساعت برایش استخاره بگیرم، آن هم همه جور! تازه یادم هست پدربزرگم فال نخود هم بلد بود، گمانم چیزهایی یادم مانده، کسی خواست فال نخود هم می گیرم! دیگر خَیِّرتر از این! حاج نبات و حاج قند و شکر هم به این خیِّری نیستند!
حالا شوخی اش به کنار تلخی داستان ماجرای این هموطن ماست که نمونه ی بارز هزاران دیگری است که من و شما هر روز در کنارمان می بینیم، اگر خودمان یکی از آنها نباشیم. وقتی طرف بعد از چند سال زندگی در انگلیس، وقتی به قول خودش چندین کشور را دیده و سفر کرده، سالها آلمان بوده، باز هم از وسط شهر لیدز زنگ می زند به قم تا استخاره کند ببیند آیا ده یا بیست هزار پوند برای خرید یک مغازه ی شریکی سرمایه گزاری کند یا نه، دیگر چه انتظاری برای ساختن دارید؟ خودمان را گول نزنیم. همه کارمان همین است. تازه این آدم کسی است که به قول خودش از ایران خارج شده برای فرار از آدمهایش! از حماقتهایشان! از حکومتش! گهگاه دیده اید که در همینجا اشاره ای به بعضی از همین دوستان وبلاگ نویس کرده ام. کسانی که متعلق به همین دسته اند. همین آدمهای معمولی. همینها که کنارمان هستند، بسیار خوش برخورد، بسیار مهربان، بسیار دوست داشتنی و مردم دار. اما ذهنیتشان اینگونه است. انسانهایی که از دانستن و روشن شدن گریزانند، و واقعیت این است: بیشتر مشکلات امروز من و شما برخاسته از حماقتهای همین انسانها است، نه از حکومت، نه از قدرتهای بیگانه و نه حتا از فلان و بهمان دین. از انسانهایی است که همه چیز را احمقانه می خواهند. باور کنید در همان کشورهای عربی که اسلام در اصل متعلق به آنها و برخاسته از ریشه و فرهنگ ایشان است، در همان دوبی و کویت و عربستان هم هیچ کس تصمیم گیری هایش را ه استخاره نمی سپارد. ما_ایرانیان با فرهنگ_ از رئیس جمهورمان گرفته تا بقال سر کوچه مان، به جای اندیشیدن و عاقلانه تصمیم گرفتن همه چیز را به استخاره و فال سپرده ایم و بالطبع بعد از هر گند زدنی همه ی تقصیرها را به خواست الهی تعبیر می کنیم تا شانه از بار مسئولیت را خالی کنیم.
و برادر من تا ما اینگونه ایم، چرخش چرخ نیز همینگونه خواهد بود!

پانوشتها:
1. اولآ دم این رفقای ما گرم! من چه آدم دهن قرصی هستم، ماجرای بیزینسشان را به کسی نگفتم اما بر روی اینترنت قرارش دادم!
2. آن رفیق ما به ان شماره ای که داشت زنگ زده بود و می گفت گویا آن حاج آقا فوت کرده است اما از همانجا شماره ی دیگری به او داده اند که می تواند برای استخاره کردن با آن تماس بگیرد، خود بخوان حدیث مفصل... .
3. سه تر از این می خواستید؟ متاسفانه تمامی این ماجرا حقیقت دارد و گفتگوها تقریبآ به همین شکل صورت گرفته است. تلخ ترین بخش داستان برای من اینجاست که با وجود زیستن در انگلیس مجبورم مجاورت با اینگونه تفکرات را همچنان تحمل کنم.
4. اصلآ نگران نباشید، برای امتحان هم شده می خواهم در اولین فرصت آن شماره استخاره را بگیرم و زنگی بزنم و اسشتخاره کنم و ببینم آیا باید به این چرت نویسی در وبلاگ ادامه دهم یا نه؟ اگر دیدید دیگر چیزی ننوشتم بدانید: یا مرده ام! و یا استخاره کرده ام بد آمده است.
5. سالها پیش در نمایش بابک، پور خون اشاره ای به این بخش فرهنگ ایرانی\اسلامی کرده بودم، به طعنه و طنز. همان زمان به همین دلایل شاید نمایش مجوز اجرا نگرفت. امروز دوباره یا آن درد می افتم و آن زخم که گذر بیش از پنج سال نه تنها ترمیمش نکرده که گویا عمیق تر هم شده است. امید که فرصتی دست دهد تا بتوانم نمیشنامه ی بابک را در همینجا برای خواند بگذارم.

سه‌شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶

جامعه‌شناسی از نوع غير خودمانی...
همینطور از بخت بلندم سر از این وبلاگ در آوردم و یک نگاه گذرا کردم و این مطلب و عکس را دیدم:انگشتر فیروزه‌ی انگشتر کوچکم.بنا به روایت راوی(در متنی که شما هم می‌توانید بخوانید) این عکس در سالهای ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است٬ تصویر پشت سرمثلآ مقبره‌ی علی‌بن‌موسی‌الرضا است. باقی هم که پیداست. متن هم که هست. آن عکس ِ سی سال پیش و این نوشته‌ی جوان امروز کافی هستند تا نشان دهند آن زمان از کجا خوردیم این علم را و امروز از کجا می‌خوریم همان علم را!در کنار هم مقایسه‌شان کنید: طرز تفکر جوان امروز ایرانی را(همینها که امید ساختن ایران را ازشان داریم و جا و بیجا به رخ عالم و آدم می‌کشیمشان) با طرز تفکر سی سال پیش.باز هم به دقت به عکس نگاه کنید. تصویر پشت سر بارگاه ملکوتی علی‌بن‌مو‌سی‌الرضا است٬ نه سفارت انگلیس!چقدر جلو رفته‌ایم؟ از کدام سو؟ رو به عقب؟!!
با احترام جناب جواد بیژنی نویسنده‌ی مطلب انگشتر عقیق... که در پست قبلی لینکش را قرار داده بودم به ای‌میل من یادداشتی فرستاده‌اند که به احترام‌شان عینآ اینجا بازچاپش می‌کنم. توضیحات بیشتر را بعدآ برای ایشان و دیگر دوستان در همینجا خواهم نوشت.اما نامه‌‌‌ی ایشان:
سلام دوست عزیز
امروز که داشتم آمار بازدید وبلاگمو بررسی می کردم دیدم بازدید کننده ای از آمریکا با لینکی از وبلاگ شما اومد. چون آدرس وبلاگتون آشنا نبود کنجکاو شدم وبلاگتون ببینم. ولی متاسفانه دیدم وبلاگتون فیلتر شده. کنجکاویم بیشتر شد و خلاصه با فیلترشکن اومدم وبلاگتون ودیدم بله! شدم سوژه آخرین پست وبلاگتون در هر حال چند مطلب بود که خوایتم برای شما و بازدید کنندگان وبلاگتون عرض کنم
1- هر کی که یه نگاه گذرا به وبلاگم داشته باشه می بینه که اصلا قصد اینو ندارم که به مسائل سیاسی و حتی اجتماعی بپردازم بیشتر موضوعات شخصیه و یک سری عکس که با توجه به دغدغه های هنری گرفتم و یا برام جنبه نوستالوژیک دارن.
2- عزیزم علاوه بر شما تو همون پست من و انگشتر فیروزه انگشت کوچیکم دوست دیگه ای هم بابت عکس آیت ا.. خمینی به من خرده گرفت و اما سوال من از شما و دوستانتون: چرا به هر چیزی با دید سیاسی نگاه می کنید آیا مطلب این پست بوی سیاست می داد؟ شما و دوستانتون احتمالا از اون آدمایی باید باشید که آگه عاشقی رو ببینید که یک تار موی معشوقشو توی کتابش با حساسیتی فوق العاده نگاه میکنه به بی عقلیش پوزخند می زنید. اینو گفتم بدونید هر چیزی رو نمیشه با خط کش کوتاه علوم روز اندازه گرفت. عشق به خاطرات و مقدسات دینی از همین نوعه. حتی یه مسیحی که صلیبی رو عاشقانه به سینه اش فشار میده.
3- من جوون ایرونی که شما ازم ناامید شدی همونی ام که سرم واسه چیزی که شما ها دغدغه امروزتون سالها پیش درد می کرد. خیلی زیاد هم. سالها از پی هم اومدن. از ناکارامدی و رنگ عوض کردن دوستانتون که همش ادعا دارند و نظریه پردازی میکنن خسته شدم. نه من خیلی از هم سالان من.هیچ به این فکر کردید شعار های بی اثر شما چند قدم هر چند کوچیک ما رو به سمت همون چیزهایی که آرزوشو دارید جلو برده. قدری منصف باشید. دیر نیست خود شما عم چند وقت بعد از این تکرار خسته بشید و نومید برین دنبال دلمشغولی های کوچیک . مث هنر و ادبیات. جایی که آدمای پر ادعا فضا رو شلئغ نمی کنن. جایی که مجازیه و دنیا رو جوری که دوست دارید می بینید
4- عزیزم قصدم تکدر خاطر شما نبود. بخششید منو. در هر حال اگه صلاح دونستید پاسخ منو در جواب اون پست منعکس کنید
با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
توضيح

گفته بودم مختصر و کوتاه درباره‌ی آن عکس خواهم نوشت٬ الوعده وفا!شاید لازم باشد اول از همه تاکید کنم که آنچه گفته می‌شود به منظور یک شخص خاص نیست و در این مورد نویسنده‌ی آن مطلب.اول از همه اگر نگاهی به تیتر آن مطلب بیاندازید عنوانش هست: جامعه‌شناسی غیر خودمانی! منظور من از برگزیدن این تیتر صرفآ یادآوری کتاب معروف جامعه‌شناسی خودمانی بود و تاکید بر اینکه این مشت ِ نمونه‌ی خروار است.اما خود عکس٬ از من بپرسید به عنوان یک شاهکار و سند مهم معرفی‌اش می‌کنم٬ چرا؟همه‌ی ما از این عکسهایی که به عنوان رسم و جزء جدایی‌ناپذیر مراسم زیارت مشهد شده‌اند زیاد دیده‌ایم. اگر مثل من تا کنون گذرتان به آن‌ور‌ها نیافتاده باشد باز هم به احتمال زیاد در خانه‌ی دوستی و یا آشنایی دیده‌اید. می‌خواهم بگویم این شکل از عکس٬ یعنی یک معمولآ یک خانواده یا همان زوار ایستاده در برابر پارچه‌ای نقاشی شده و یا عکسی از مرقد علی‌بن‌موسی‌الرضا ریشه‌ای طولانی در فرهنگ اسلامی ایرانیان دارد.(البته واضح است که منظور از بعد از ورود عکاسی به ایران است!). راستش نمی‌دانم اولین این عکسها متعلق به چه سالی است و ای کاش کسی تحقیقی در این مورد می‌کرد. به هر حال همانطور که جناب بیژنی عزیز در متنشان اشاره کرده‌اند زیارت مشهد عناصر جدایی ناپذیری دارد که همه می‌شناسند٬ کبوترها٬ گنبد طلا٬ همان تسبیح و انگشتر نقره و عطر٬ همان عکسها و ... .حال نگاهی دوباره به این عکس بیاندازید:
برای دیدن عکس کلیک کنید
عکس در سال ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است. در زمان اوج انقلاب ایران. سوال من این است ٬ علی‌بن‌موسی‌الرضا چه ربطی به خمینی دارد؟ چه دلیلی دارد که این دو باید با یکدیگر بیامیزند؟ چه کسی این کار را می‌کند؟سوال دوم اینکه: خوب٬ رفتیم زیارت٬ می‌خواهیم عکسی هم بگیریم٬ به سلامتی. چه دلیلی برای تعویض لباس و رفتن در ظاهر عربی داریم؟ یعنی با لباسهای معمول همان زمان نمی‌شد عکس انداخت؟حتمآ شما هم چون من بسیار دیده‌اید ایرانیانی را که تمام ماجرای انقلاب را زیر سر انگلیس و آمریکا می‌دانند. طبق معمول و به همان سنت حسنه ما که از هر گناهی مبراییم٬ هرچه هست زیر سر دیگران است. این عکس نشانی برای همین دسته افراد است که نه برادر٬ همه چیز زیر سر انگلیس و آمریکا نیست. من منکر نقش آنها نمی‌شوم اما در وهله‌ی اول این ما بودیم که خوب سواری می‌دادیم که آنها توانستند سوارمان شوند به هر طرف که می‌خواهند برانندمان.به اعتقاد من حتا اگر بخواهیم با دیدگاه اسلامی به داستان نگاه کنیم باز هم دلیلی برای قاطی کردن خمینی با علی‌بن‌موسی‌الرضا نداریم. اگر مسلمان هم باشید باید بپذیرید که چهارده معصوم همان چهارده‌تا بودند و بس و هیچ انسان دیگری به آن رده نخواهد رسید. اما ما ایرانیان چون دست به تندروی‌مان خوب است٬ پایش بیافتند معصومانی معصوم‌تر از آن چهارده تن هم می‌سازیم. خلاصه‌اش اینکه مشکل از خود ماست٬ اگر نه دلیلی بر این همه رنگ عوض کردن نیست. و جالب‌تر از همه اینکه مایی که تا دیروز اینگونه همه‌چیز را با یکدیگر مخلوط می‌کردیم امروز در سرمان می‌زنیم تا بگوییم اینگونه نیست. که ولی فقیه بی‌ اشتباه معصوم وجود ندارد. که تمامی انسانها جایز‌الخطا هستند. که ان تصویر تنها یک نقاشی بود و کولاژی از دو عکس٬ امکان واقعیت‌پذیری ندارد.اینها را هم بد نیست اضافه کنم که این تند‌روی ما همیشه و همه‌جا به همین شکل بوده است. شکل دیگرش که من امروز نگرانش هستم تندرویهای ناسیونالیستی است. امروز بعضی به جای آن دشداشه به نشانهای کهن از انواع و اقسامش آویخته‌اند و به جای ایستادن در برابر آن پرده٬ در برابر پرده‌ای منقش به نقشهای تخت‌جمشید و غیره عکس می‌گیرند. یک‌مرتبه آخرین بازماندگان سلسله‌ی پهلوی را در رده‌ی کوروش قرار می‌دهند و باز به شکلی دیگر همان بازی را تکرار می‌کنند. عشق به وطن را با سلطنت‌طلبی می‌آمیزند. ایران دوستی را شاه دوستی معنا می‌کنند. این هم همان است برادر٬ تنها پالان عوض شده است و بعید نیست چند سال دیگر از این یکی سوراخ گزیده بشویم!این‌را گفتم که متوجه باشید منظور مذهب یا حس‌های شخصی نیست٬ منظور من ما و نوع برخوردمان است.اما مشکل دوم من یادداشت نویسنده است که بهترین شکلی که می‌توانم توصیفش کنم این است که گویا دوست ما هنوز آن لباسها را از تن در نیاورده است.اما یک نکته را ایشان درست می‌گویند و من با آن صد در صد موافقم و اگر جایی یادداشت من از این دایره خارج شده است با تمام وجود معذرت می‌خواهم. و آن اینکه در محدوده‌ی شخصی صد‌درصد هرکسی مختار است هرچه می‌خواهد بکند. به قول ایشان دل به یک تسبیح یا صلیب ببندد٬ هرگونه که از لحاظ روحی تسکین می‌یابد با خدای خود راز و نیاز کند. همه در محدوده‌ی شخصی و به من و شما و هیچ احدالناس دیگری(چه گنده تر و چه کوچکتر) کوچکترین ربطی ندارد.برای من تنها این دیدگاه نشانی بود از تفکری که به طور عام بر جامعه‌ی ایران حاکم است. و چنان تفکری به گمان من شایسته‌اش همان است که امروز به آن دچار است. وقتی هنوز سوراخی را که از آن گزیده‌شده‌ایم نشناخته‌ایم و باز به یاری جستن دست به همانجا می‌بریم٬ دیگر چه امید به تغییر و بهتر شدن؟ این دیدگاه مرا به یاد دوستان دانشجویی می‌اندازد( افتخار آشنایی‌شان از زمانهایی است که با دوستان دانشجو زیاد می‌تابیدم) که در اوج مخالف‌خوانی و اصلاح‌طلبی دم از معلم شهید!!!! شریعتی و استاد دکتر سروش می‌زدند و اعتقاد داشتند که آن نوع نگاه و آن تفکر چیزی‌ متفاوت است و نمی‌توانستند بپذیرند این آش ِ تلخ ِ امروز دست‌پخت همان حضرات است٬ و از این نگاه در نهایت جز آن حاصل نمی‌شود. و این است که آدم را از فردای ایران ناآمید می‌کند. اگر همه می‌گویند امیدوار هستند به فردا٬ متاسفم٬ اما من نیستم. به گمان من راه درازی مانده تا ما بتوانیم از این دایره‌ی تکرار بیرون برویم٬ باید خود را بشکنیم و تغییر دهیم.همین.اما جدا از این همه٬ جناب بیژنی باز دو ای‌میل دیگر ارسال کردند که من از ایشان ممنونم و امیدوارم توانسته باشم با این چند خط منظورم را درست بیان کنم. از همه‌ی اینها گذشته اگر باز هم سری به وبلاگ ایشان بزنید بد نیست٬ عکسهای زیبایی دارد.دوم ااینکه خواستم خطی بنویسم به توضیح برای آن دوستی که با نام یه‌نفر( راستی چرا ما شهامت بین رک خود را نداریم و باید همیشه پشت اسامی و القاب نامهای مستعار پنهان شویم؟) کامنت گذاشته بودند٬ دیدم ایشان بهتر از من ذهن من را می‌خواند و می‌فهمد من چه می‌اندیشم و به چه علت چه می‌کنم و غیره٬ پس حتمآ ایشان می‌دانند منظور من چیست و مثل همیشه ذهن مرا پیشاپیش می‌خوانند و دیگر نیازی به باز‌گويي نیست! با این همه از توضیح مفصلش بسیار سپاسگزارم٬ من یکی را شاد کرد.
ديکتاتورهای پنهان
بحث عکسهای برهنه‌ی آقای تونیک حسابی جنجالی شده است. داستان همچنان در سایت رادیو زمانه دنبال می‌شود و و کماکان این و آن نظر می‌دهند.نکته‌ی اولش اینکه گویا همچنان ما خیلی از دنیا جدا افتاده‌ایم. موضوع این عکسها متعلق به امروز و دیروز نسیت و این آقا سالهاست که این کار را می‌کند. تازه به گوش عده‌ای رسیده‌است گویا!اینها به کنار٬ دوباره در این مورد می‌نویسم برای روشن شدن بعضی از دوستان٬ منظورم حکم دادن نیست٬ منظور باز کردن نظر خودم در این مورد است.عزیزی در یادداشت قبلی زحمت کشیده است و پیغامی کذاشته که تمام و کمال می‌توانید بخوانید.یه نفر:آیا شما حاضرید که خواهر،مادر و یا احیانا ً همسرتان را جلوی دوربین آقای اسپنسر تونیک بفرستید؟ قبل از هر چیز لازم است که از این دوست برای وقت گذاشتن به نوشتن و بیان نظرش تشکر کنم. خیلی از ما این کار را نمی‌کنیم٬ هر چند باید بکنیم! ای کاش اگر اینگونه پایبند عقیده‌شان هستند نامشان را نیز می‌نوشتند. نام و نشان من همه اینجاست٬ پای آنچه که می‌گویم. متاسفانه یکی از عادات ماست گویا که حاظر نیستیم مسئولیت انچه را می‌گوییم گردن بگیریم.اما پاسخ این دوست عزیز:دوست من٬ اگر مرا دشمن نمی‌دانی...مشکل من عکسهای آقای تونیک نیست. مشکل حتا وجود یا عدم وجود چنین چیزی نیست. مشکل من دیدگاه شماست. ذهن بسته نگر و واپس‌مانده‌ای است که همچنان خود را قطب جهان مي‌داند و شایسته به صدور حکم. دیکتاتور نهفته‌ای که تمامی دیکتاتورهای بزرگ از آبشخور آن سیراب می‌شوند٬ و دریغ که این دیکتاتور بیشتر مواقع با چهره‌ای مظلوم٬ در قالب انسانی ترحم‌برانگیز خود را می‌نمایاند. مشابه این سخن در همان صفحه‌ی نظرات رادیو زمانه هم مطرح شده بود. شاید توسط خود شما٬ شاید هم یکی دیگر چون شما. با همین واژگان و با همین استدلال میان تهی و نابخردانه. دوست عزیز من٬ مشکل اینجاست که شما هنوز این را درنیافته‌اید و یا نمی‌خواهید دریابید که مادر٬ خواهر٬ همسر و برادر و پدر و هر کس و کاردیگر من در وهله‌ی اول٬ پیش از آنکه نسبتی با من داشته باشند یک انسان مستقل٬ دارای مغزی مستقل٬ دارای قوه‌ی تعقل و تفکر است. می‌بینند٬ می‌خوانند٬ می‌شنوند٬ می‌فهمند و تحلیل می‌کنند. حال من چه حقی دارم که بخواهم در این مورد برای ایشان نظری بدهم؟ من برای خودم اجازه‌ی تصمیم‌گیری دارم. در مورد مسئله فکر می‌کنم. تحلیلش می‌کنم و شاید هم چون بعضی تنها از روی احساس و بی دانش نظری می‌دهم و تصمیمی می‌گیرم.خود من علاقه‌ای به حضور یافتن در مقابل دوربین ایشان و یا هر کس دیگری ندارم. دلایلی هم برای خودم دارم. بالطبع اگر هم کسی از بستگان من و یا دوستان من بخواهد چنین کاری بکند نظرم را خواهم گفت٬ موفق یا مخالف. اما به خود اجازه‌ی محدود کردن ایشان را نمی‌دهم. این همان کاری است که دیکتاتورها می‌کنند. حکومت‌های خودکامه می‌کنند. همان چیزی است که من و شاید شما از آن می‌نالیم. این همان تفکری است که به خود اجازه می‌دهد در خیابان بریزد و هرکس را مطالق میلش نبود بازخواست و بازداشت کند. به زعم خودش اصلاح کند!می‌دانم توقع زیادی است که بخواهم اینگونه بیاندیشی. این‌گونه اندیشیدن چیزی است که ما در ایرانمان٬ همان کشور گل و بلبل با سابقه‌ی تمدن طولانی و چه و چه نداریم٬ شاید زمانی‌ شمه‌ای از ان را داشتیم٬ اما تا آنجا که من می‌دانم دیرزمانی است که از دستش داده‌ایم. و من امیدی به یافنتش در دوران حیاتم ندارم. چرا که شما٬ دیدگاه دگم شما٬ ذهن بسته‌تان به آسانی تغییر نخواهد کرد. یک قالب یخ هم برای آب شدن نیاز به زمان دارد٬ چه برسد به اذهان سنگ شده‌ای چون این.از سوی دیگر حتا اگر اینگونه نخواهید بیاندیشید یک گام پس‌ می‌روم و کوتاه می آیم. شاید(باور دارم که نه٬ اما به فرض محال می‌پذیریم) شما اجازه داشته باشید برای کس و کارتان تصمیم بگیرید٬ و یا بستگان شما نادان‌تر از شما هستند و قدرت تفکرشان مشکلی دارد و شما که دانای! فامیل هستید حق تصمیم‌گیری در مورد ایشان را دارید. شاید اصلآ ایشان این حق را به شما داده‌اند٬ در این صورت من اجازه ندارم درباره‌ی ایشان سخنی بگویم. اما باقی چه؟ آیا دیگران هم این حق را به شما داده‌اند؟ هزاران نفر هستند که آزادانه می‌اندیشند و دوست دارند که این کار را بکنند٬ من و شما سر پیازیم یا ته آن که بخواهیم تصمیم بگیریم؟ بگوییم آری یا نه؟ مگر وارد حریم من و شما شده‌اند؟ مگر خواسته‌اند از به قول شما مادر و خواهر من و شما عکس بگیرند که اینگونه بر آشفته‌اید؟ مگر عکسهایشان را به زور آورده‌اند و به دیوار اتاق شما آویخته‌اند؟ به من و شما چه؟ تا وقتی که وارد حریم خصوصی من و شما نشده‌اند و به آن تجاوز نکرده‌اند حقی برای ممنوع کردن کسی نداریم. خیلی هنر داریم نظرمان را مودبانه و با منطق درست(نه چیزی چون این یکی که اکنون مطرح کرده‌اید) بیان می‌کنیم. اگر فکر می‌کنیم جایی کسی بیراه می‌رود ما به عنوان مصلحان جهان٬ تنها کسانی که بد و خوب را می‌فهمند٬ وارد عمل شده و راه درستی را که می‌شناسیم با دلیل و برهان مطرح می‌کنیم. دلیلی برای زور نیست.عین همین مطالب را هم برای مسئله‌ی امروز ایران و بگیر و ببندهایی که به اسم مبارزه با بد حجابی در جامعه راه افتاده و عده‌ای عقده‌های چندین و چندساله‌شان را دگرباره بیرون می‌ریزند بیان می‌کنم. حجاب فلان دختر به من و شما چه؟ خیلی پاکید نگاه نکنید. هرچند می‌دانم نمی‌توانید. آیا لازم به یاد آوری است که ما ایرانیان در چشم چرانی و علاقه به تماشای پورنوگرافی چه رتبه‌ای در دنیای اینترنت یافته‌ایم؟مشابه دیگر این داستان در زمان شاه ودر جریان جشنهای دوهزاروپانصد ساله رخ داد. تا آنجا که من شنیدم گروهی تیاتری(گروتوفسکی‌بود؟) نمایشی اجرا می‌کنند و آن نمایش صحنه‌هایی دارد و باز همه مثل شما فریاد بر می‌آورند که وای بجنبید که فلان و فلان به باد رفت. آخر مگر کسی برایتان دعوت‌نامه فرستاد که بروید به تماشای چنین کاری. همین عکسها٬ همه می‌دانند چیست٬ در همه‌جا پیش از نمایش دادن توضیحی درباره‌اش داده شده است. شما پیش از آنکه وارد صفحه‌ی عکسها شوید می‌دانستید چه چیزی در انتظارتان است٬ هر چند می‌دانم ارضایتان نکرد و توقعتان بالاتر بود! اما چرا وارد می‌شوید؟ چرا می‌بینید؟ در همین غرب هر محصولی که نشانی از اینگونه مسایل(سکس یا خشونت) داشته باشد با برچسبهایی که معنایشان برای همه در جامعه مشخص است معرفی شده و بالطبع وقتی شما فیلمی با برچسب بالای هجده سال می‌خرید دیگر نباید انتظار دیدن صحنه‌ای مانند سریالهای دوریالی تلویزیون داشته باشید که زن و شوهر با لباس و حجاب کامل به رختخواب بروند و البته در دو تخت مجزا هم بخوابند! حق انتخاب دارید.نظرتان محترم است تا وقتی که نخواهید به کسی تحمیلش کنید.مشکل برهنگی نیست. مشکل حجاب نیست. مشکل بی حجابی نیست. مشکل حکومت‌های خودکامه نیستند. مشکل ذهن‌های بسته و منجمد شده برای سالیان سال است که در ذات دیکتاتور پرور هستند. آن دیکتاتورهایی که می‌بینید یکی همانند شماست٬ آن برادر ریشویی که در خیابان به خود اجازه‌ی لگد زدن(جفتک‌پرانی برازنده‌تر است) به دختر نامحرم را می‌دهد همچون شما فکر می‌کند. شما امکان عملی کردن و نشان دادن عقیده‌تان را بیشتر از این ندارید٬ او دارد. شاید اگر شما به جای او بودید٬ چند برابر بدتر می‌کردید.برای آب شدن هر منجمدی حرارت لازم است. باشد که این چند سطر شمعی باشد و کمکی بکند به آب شدن ذهن ِ منجمد‌ ِ سخت‌تر از سنگتان. به امید آن روز
طبق معمول تازه از راه رسیده‌ام٬ آخرین خبری که توجه‌ام را جلب کرده‌است این داستان بی‌حجاب سازی یک دانشجو توسط نور‌الدین زرین‌کلک است٬ آن هم کی‌؟ در بحبوحه‌ی این بگیرو‌ببندهای مبارزه‌ با بی‌حجابی.متن خبر می‌گوید که به گفته‌ی زرین‌کلک ماجرا شاخ‌وبرگ اضافی پیدا کرده است و در اصل اینقدر بزرگ نبوده است.یکم اینکه اصلآ بزرگ نبوده است. متاسفم برای آن دانشجویی که بعد از این همه سال درس‌خواندن آن هم در رشته‌ی هنر هنوز از بدیهیات هیچ نمی‌داند و دربند یک تار مو‌است.دوم اصل ماجرا کاملآ بی اهمیت است٬ تلخی‌ در حواشی‌ای است که بعد ازآن ساخته می‌شوند و دسته‌ای از دانشجویان(دریغ از واژه‌ی دانشجو) به همراه استادان اکثرآ بی‌سوادشان- که معمولآ دل خوشی از قدیمی‌های باسواد‌تری که به خاطر دانششان در مسند امور قرار گرفته‌اند نه ریششان! ندارندـ در دانشگاه داد و هوار راه انداخته‌اند و به شیوه‌ی سی سال پیش سعی دارند با چسباندن انگ و تهمت و توهین یکی را به زیر بکشند:«بر روي پلاكاردهايي كه بر روي نرده هاي دانشگاه تهران نصب شده يا در دستان دانشجويان ديده مي شد، چنين شعارهايي به چشم مي خورد: «استاد نامسلمان اخراج بايد گردد»، «غيرتي ها كجايند؟»، «بي حرمتي نسبت به حجاب تا كي؟»، «امسال فاطميه چه زود رسيد»، «استاد آمريكايي شرمت باد»، «وا مصيبتا؛ كشف حجاب اجباري دختر چادري در دانشگاه اسلامي»، «انقلاب فرهنگي تكرار بايد گردد»، «دانشگاه اسلامي جاي منافقين نيست»، «حاشا به غيرت اساتيد»، «دانشگاه بايد از حضور ليبرال ها و كمونيست ها پاك شود». جمعي از اساتيد و مسئولان دانشگاه تهران هم در اين تجمع حضور داشتند» سینمای‌مابراستی این شعارهای‌ احمقانه خنده‌دار نیست؟سوم این همان دانشگاهی است که همه‌جا تا بحث تغییرات در ایران به میان می‌آید از دانشجویانش به عنوان امیدهای سازندگی و نویدبخشان تحول و تغییرات در ایران نام برده می‌شود. چیزی که حال‌ِ من یکی را به هم می‌زند. با عرض پوزش اما سالها در کنار دانشجویان شریف ایرانی بوده‌ام و دیده‌ام که هنوز روشنفکر‌ترینشان دنبال شریعتی و سروش است واز رسالات آنها طلب راه‌کار برای سازندگی ایران فردا می‌کند. البته منکر یک بخش کوچک ِ براستی روشن‌فکر و آگاه نمی‌شوم. اما واقعیت این است که آن بخش آنقدر اندک و کم‌اند که در برابر باقی به چشم نمی‌آیند. هرچند همه از کردیت آنها برای روشنفکرنمایی استفاده می‌کنند. اینها همانهایی هستند که در هر ماجرایی اولین قربانیان نیز می‌شوند.و آخر اینکه حیف از زرین‌کلک که عمر گرانمایه را به آموزش دادن به این‌دسته آدمها و سروکله زدن با آن دسته می‌گذراند. ای کاش قدرشناسی بیاموزیم
همسايه‌ها
همسایهداخل می‌شوم٬ دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را می‌زنم و آسان‌سر پایین می‌رود. طبقه‌ی چهاردهم می‌ایستد و مردی میانسال داخل می‌شود. به انگلیسی سلام و علیکی می‌کنیم و بی مقدمه به فارسی می‌پرسد:ایرانی هستید؟می‌گویم بله٬ شما هم ایرانی هستید؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید: نه٬ همسایه‌ایم!می‌پرسم افغانستان؟ و می‌شنوم آری.چهره‌اش به افغان‌ها نمی‌برد. من خجالت می‌کشم. فاصله چهارده طبقه به گپی کوتاه از اوضاع و احوال می‌گذرد. و من خجالت می‌کشم. منتظرم تا در باز شود و فرار کنم. این احساسی است که همیشه در اینجا در برخورد با افغان‌ها داشته‌ام. احساس می‌کنم در هر دیدار تمام آنچه را که در ایام پناهندگی‌شان در ایران ما ایرانیان بر سرشان آوردیم به رخم می‌کشند و مقایسه‌اش می‌کنند با آنچه در اینجا دیده‌اند٬ با آنچه غربی‌های نا مسلمان کرده‌اند. به رخم می‌آورند تمام ادعاهای توخالی دوهزارو پانصدساله‌مان را٬ نژادپرستی‌هایمان را٬ تنگ‌نظری‌هایمان را٬ بی‌رحمی‌هایمان را.آنچه من دیده‌ام شکایت ایرانیان از برخورد نژاد پرستانه‌ی مردم کشورهایی‌ است که ساکن آنند٬ آن هم شکایت از برخوردی که بسیار محترمانه‌تر٬ انسانی‌تر٬ شرافتمندانه‌تر و متمدنانه‌تر از آن است که ما خود بر مهاجران به وطنمان کردیم. و من خجالت می‌کشم. نه برای اینکه چیزی بگویند٬ بیشتر از اینکه با این همه همیشه از ایران با مهربانی یاد می‌کنند.طبقه‌ی همکف هستیم٬ در باز می‌شود٬ اصرار دارد تا مرا برساند٬ می‌پرسد کجا می‌روم؟برایش توضیح می‌دهم که مزاحمش نمی‌شوم و راهم راه دیگری است. و خداحافظی می‌کنیم.چند روز بعدش که برای خرید به قسمت پاکستانی‌ها( که ما برادِر می‌نامیمش) رفته‌ام دوباره می‌بینمش٬ سلام و علیک و پیش از انکه کلامی به تعارف به رساندن بکند خداحافظی می‌کنم و غیب می‌شوم. انگار او هم تنهاست و این همزبانی شاید بهترین دلیل تلاش برای برقراری ارتباط است. اما من شرمسارم٬ از آنچه نکرده‌ام اما بخواهم یا نه٬ انجامش بر پیشانی‌ام به عنوان یک ایرانی نوشته شده است. لکه‌ی ننگی در تاریخ ما که خود را مهمان‌نواز‌ترین انسانهای‌ روی زمین می‌دانیم.
شما همه خوبید٬ ما نه!
عباس معروفی مصاحبه‌ای انجام داده با روزنامه‌ی اعتماد که می‌توانید در وبلاگش بخوانیدش.ما همه خوبیم.در جمع‌های مهاجران همیشه به دو دسته از مهاجران به عنوان تافته‌های جدا بافته نگاه ‌می‌شد. یکی ایرانیان مقیم آمریکا و دیگری آلمان نشینان. دلیلش هم این بود که این دو دسته بیشتر کسانی هستند که به خاطر مشکلات دیدگاهی‌ و عقیدتی‌شان از ایران رانده شدند٬ آن هم زمانی که هوز راه خروج چون امروز آنقدر گل‌و‌گشاد وباز نشده‌بود که هر کسی را بتوانی در غرب بیابی. بیشترشان از گروه اول مهاجران پس از انقلابند.می‌گفتند آن دسته از ایرانیان فرهنگی‌ترند و فعال‌تر٬ بر خلاف اینوری‌ها که تنها به دنبال پول‌اند و بس.و همین آدم را به حسرت می‌انداخت که ای‌کاش ساکن برلین بودم٬ یا جایی مشابه.مصاحبه‌ی معروفی را می‌خوانم. می‌بینم گله دارد. می‌نالد از دردی که اینجا هم هست و امروز راسخ‌تر می‌گویم: ببخشید اما هرجا که ما ایرانیان حضور داریم این درد هست.به بیان همه سه مترونیم زبان داریم برای دم زدن از فرهنگ و هنر و سابقه‌ی درخشان و هزار و هزار چیز دیگر٬ برای اینکه این دم زدن‌ها خرجی ندارد٬ حرف زدن پول دادن نمی‌خواهد! اما پای عملش که پیش بیاید... .چندی پیش بود که مشابه همین را اینجا نوشتم. پیشترش در گفتگو با عزیزم رضا علامه‌زاده ساعتی بحثمان پیرامون همین گفتار چرخید. معروفی هم همین را می‌گوید.می‌گوید حرام شده‌ام در اینجا. به نظرم معروفی از بودن و کار کردن در آلمان حرام نشد٬ از بودن و نوشتن و تلاش در سرزمینی شاید نفرین شده برای انسانهایی خودخواه است که احساس از بین رفتن به آدم دست می‌دهد. همان که اخوان هم می‌نالید ازش: چه حاصل آبیاری کردن باغی که از آن گل کاغذین روید؟ایراد گرفتن از حکومت٬ پاس دادن همه گناهها به حکومت و انداختن دلیل همه عقب‌ماندگی‌ها بر گردن حکومت تنها بهانه‌ای است برای پوشاندن چهره‌مان.کاری که در آن فوق تخصص داریم: انداختن گناه گردن هر کس دیگر جز خودمان!مشکل ما مشکل حکومت نیست٬ مشکل ما خود ماست. اگر درست نشویم تا ابد‌الدهر آش همین آش و کاسه همین کاسه است!

درباره من

عکس من
who am I... a question I hate to answer. an Iranian. before coming to England: a writer, director and actor, specially in theatre... working with my amazing group or company( siah company, in translate it word by word it means black!) who were my best friends too... but now... a student and...and what else?the problem is that, at the moment I don"t know who am I myself, what I am doing, just in run! in scape to somwhere where I don"t know where is it exactly! that"s it.

بايگانی وبلاگ