گاه‌ نوشتهای مجتبا یوسفی پور

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

يک پيغام جالب ديگر
این بازار فرستادن پیغام با تلفن همراه حسابی گل کرده٬ این یکی را نمی‌دانم دیده‌اید یا نه٬ جالب است و طنز دردناکی دارد...
آشغالهایتان را در خیابان نریزید
آشغالهایتان را به موقع بیرون بگذارید
با رفتگرها مهربان باشید
به رفتگرها سلام کنید
عیدی رفتگرها را به موقع بدهید
به رفتگرها احترام بگذارید
اینجا ایران است
ممکن است فردا یکی از آنها رئیس جمهور شود!
نخست: دوست عزیزی دوبار بی‌نام برای این وبلاگ یادداشتی نوشته است که در پی متن‌اش را خواهید خواند.اول اینکه باید از او تشکر کنم به وقتی که گذاشته و سطری نوشته است.دوم اینکه ای‌کاش بی‌نام نمی‌نوشت٬ به گمان من نوشتن نام در پای نوشته‌ای که به درستی آن ایمان داریم ضروری است. و سوم اینکه من آنچه می‌اندیشم را اینجا می‌نویسم٬ یادداشت ایشان هست٬ نظر من هم همینطور. شما هم نظری بدهید و اگر خود ایشان باز به این صفحه آمدند که چه بهتر٬ می‌توانیم گفتگو را ادامه بدهیم چرا که من می‌اندیشم با گفتگوی باز می‌توانیم جلو برویم و از این درجا زدن در آییم.اما گفتگوی سرگشاده‌ی من با دوستی که من غریزه‌گرا می‌ناممش: غریزه‌گرا:در مورد حقیقت:حقیقت تلخترین دروغی است که در کام بشرریخته شده از وقتی که سقراط سخن از ماوراء زد و ادیان آسمانی(به قول خودشان) به آن دامن زدند و حقیقت را چیزی در آسمانها معرفی کردند،و غریزه را به دلیل نفهمیدن حقیقت،پست شمردند و عقل را جلوی غریزه نشاندند(تنها به این دلیل که عقل می توانست اینچنین توهمات بیمارگونه ای را باور کند)،انسان رنگ خوشبختی را ندید.از زندگی دور شد.به جای استفاده از غریزه،از عقل کمک گرفت.معلول را به جای علت نشاند.اینچنین موجودی همواره غمگین است و زندگی را خوار می شمرد و از آن متنفر است.و این تنها انسان است که غمگین می شود.اما دلیل اینکه این عارف گمنام مانده اینه که خودِ او خطرناکترین داوری رو در مورد انسان کرده.و در جای دیگر: آیا لازم است این قدر به عقل تکیه کنیم تا جایی که خوب و بد را بیافرینیم؟يک نمونة بارز ديگر از تفکر سقراطي.شما که در کار تياتر ايد٬اوريپيدوس را مي شناسيد.تنها تراژدي اوريپيدوس مورد پسند سقراط بود.چون دانش آموخته خودش بود وپيروي حرف معروف خودش :"دانش فضيلت است"محصول اين تفکر فقط قواعدي بودکه تياتر را تا حد مردم عادي پايين آورد:"اثر هنري براي زيبا بودن بايد هوشمندانه باشد".و بدين صورت تراژدي غريزي که پيشترها توسط سوفوکل و ايسخولوس پايه ريزي شده بود،نابود شد.دیگر منطق دیالکتیکی جای رقص،پانتومیم،موسیقی وهمسرایی را گرفت.بدين صورت شد که عقل در آفرينش هنري حرف اول را زد.حاصل اين چيزي جز زاده شدن دکارت نبود.در مورد او فقط اين را مي گويم:"دکارت به همه چيز شک کرد الا سلامت عقل خويش" اما من می‌اندیشم:انسان مجموعه است٬ جمعی از تضادها. احساسهای متفاوت.انسان را نمی‌توان به یک بخش یا دو بخش مجزا تقسیم کرد و بر اساس آن نتیجه گرفت.خرد بخشی است و غریزه بخشی دیگر.انسان بسیاری از اعمالش را بر اساس غریزه انجام می‌دهد.اگر به هنر رجوع کنیم هنرمندانی هستند که غریزی کار می‌کنند. دیگرانی متفکرانه.آنچه من بدان باور دارم این است که باید به همه ی این تفاوتها احترام گذاشت و به جایش از هرکدام استفاده کرد. مشکل به زعم من دو چیز عمده است: یکی پرداختن صرف و اعتماد صرف به یکی(چه عقل٬ چه غریزه) و دیگری استفاده‌ی نابجا از آنها.انسان بی عقل به حیطه‌ی حیوانات باز می‌گردد. انسانهایی هم هستند که با عقل به حیطه‌ی حیوانات وارد شده‌اند٬ به حیطه‌ی حیوانات نایابی که در درنده‌خویی درنده‌ترین حیوانات در برابرشان سمبل مهربانی‌اند و در پستی٬ پست‌ترین‌ها را بی‌رنگ کرده‌اند.اما:آیا می‌شود یک سفینه‌ی فضایی را طراحی کرد و صرفآ از غریزه بهره گرفت و اجزایش را در جایش چید؟آیا شما حاضر به نشستن در و پرتاب شدن به فضا بوسیله‌ی چنین سفینه‌ای هستید؟اگرنه پس چگونه از من انتظار نشستن در جامعه‌ای استوار بر غریزه و اعتماد کردن دارید؟آیا می‌شود بر اساس غریزه‌ی صرف پیش رفت و به درمان همه دردها پرداخت؟از سوی دیگر: آیا می‌شود در همه‌چیز عاقلانه نگریست؟ آیا می‌شود با عقل عاشق شد؟ می‌دانم بسیاری می‌شوند اما آیا براستی عاشق‌اند؟ چرا نباید به ترکیبی متناسب برسیم؟ چرا نباید میانه روی کنیم؟ از هرچیز به آن اندازه که باید استفاده کنیم؟آیا نمی‌توان عقل و غریزه را محک یکدیگر کرد؟ همانگونه که با ملاکِ سیاهی میزان سپیدی را می‌سنجیم و بالعکس؟می‌پرسم: کدام انسان خردگرایی زندگی را خوار می‌شمرد؟ برعکس٬ با خردگرایی انسان چشم به بخشی از زندگی می‌گشاید٬ پتانسیل نهفته در آن را می‌بیند٬ آنچه را که می‌تواند به دست بیاورد تجسم می‌کند و بالطبع گاه این میان از آنچه دارد٬ از کمبود خود فریاد بر می‌آورد و در حسرت نداشته‌اش و قیاس امروزش با آنچه می‌پندارد باید باشد و شایسته است به داشتنش می‌نالد٬ به گمان من این خوار شمردن زندگی نیست٬ دیدن حقیقت لحظه است و قیاسِ با بهتر. شکل دیگرش را سالها پیش مولانا با غریزه‌گرایی‌اش دریافت. آن هنگام که قیل‌وقال را به قول خودش به دور ریخت و در پی شوروحال روانه شد. نالید از آنچه باید داشته باشد و ندارد. از عقب ماندنش به فتح قله‌ای که شایسته‌ی فتحش بود و نکرده بود.خرد رویی از حقیقت را می‌بیند و غریزه رویی دیگر. احساس رویی دیگر٬ رویا رویی دیگر. هیچکدام تمام حقیقت نیستند حقیقت همه‌ی آنهاست. و هرکجا که به بیراه رفتن یکی شک کردیم می‌توانیم عیار دیگری را به کار ببریم تا سره از ناسره بازشناسیم.مشکل امروز من و تو در ایران سوار شدن یکی و حذف باقی است. آن یکی که بر تخت فرمان‌روایی انسانها نشسته بدل است. راهنما نیست. ناخالصی است که خود را جای خالص جا زده و از هر عیاری می‌ترسد. عقل صرف به تنهایی می‌تواند هزاران ناخالص در خود بپروراند٬ غریزه‌ی صرف نیز بدینسان.برای اثبات یکی نیاز به حذف دیگری نداریم. باور کن مرا.بگذار خردگرایی به درون این جامعه راه یابد. خردگرایی آزاداندیش به غریزه نیز مجال حضور خواهد داد. همانگونه که هزاران سال پیش از این غریزه‌ی آزاداندیش به خردگرایی انسان مجال بروز داد. حال اگر جایی یکی بیراه رفت من و تو باید به راهش بازگردانیم.منتظر به شنیدن آرایتان هستم... .
گفتگوی سرگشاده با يک دوست٬ قسمت دوم!
دوست غریزه‌گرای من لطف کرده و گفتگو را ادامه داده است. ممنونم. من این عمل ایشان را به نوعی احترام گذاشتن به خودم تلقی می‌کنم و سپاسگذارم. متاسفانه باز ایشان از نوشتن نامشان خودداری کرده‌اند.اما متن یادداشت ایشان: مثل اینکه من به درستی نتوانستم مفهوم را بفهمانم.هر چه باشد،خود کلمات هم نوعی پیشداوری در مورد مفاهیم اند.چیزی که تو را در مورد من به اشتباه انداخته این است.باعث شده این گونه بی رحمانه پیشداوری کنی.این بی رحمی را در مورد آفرینش خوب و بد نیز لازم بود بگویم.من گفتم این خطا را نکنیم که معلول را به جای علت بنشانیم.حرف من این است:بگذارید غریزه تان به پیش ببردتان.این همان عقل را هم در بر می گیرد.بدین صورت که برخی از روی غریزه به علم روی می آورند.برخی از روی غریزه تعقل می کنند.برخی غریزی فوتبال بازی می کنند و خیلی چیزهای دیگر.منظور من بر اختلافات شخصی است.یعنی بین انسانها تنوع هست،از نظر فیزیو لوژیکی.یک مثال می زنم.آیا کم خوری موجب ازدیاد عمرمی شود؟برای کسی که طبع سردی دارد و سوخت و ساز بدنش کم است،باعث زیادی عمر می شود.اما آیا برای دیگری هم جواب می دهد؟(اینجا می گویی نه!!!)ولی همواره گفته می شود که برای زیاد عمر کردن،باید کم بخوری.این نمونه ای روشن از معلول را به جای علت نشاندن بود.حالا حرف من این است که همه نمی توانند غریزی بیندیشند.همه نمی توانند غریزی تراژدی بنویسند. همه نمی توانند غریزی موشک درست کنند و بفرستند به فضا. همه نمی توانند غریزی وبلاگ بزنند.مثال دیگر:در مورد ایسخولوس می گفتند که خودش نمی دانست که چه می نویسد.یا شاملوی خودمان،به گفتۀ خودش برخی از شعرهایش را مدتها بعد از این که سروده،فهمیده.این است مفهوم هنر غریزی.در غریزه است که قوی ترها امکان بروز پیدا می کنند و به جایگاه بالا می روند.من با استفاده از غریزه می خواهم بگویم که این دنیا پوچ نیست.چیزی که در ادیان خوارش می شمرند.مکاتب عقلی هم که ژست روشنفکری می گیرند،چیزی به غیر ازآن نمی گویند.امید وارم که فهمیده باشی. یک٬ آیا براستی من بی‌رحمانه پیشداوری کرده‌ام؟ اگر اینگونه است با تمام وجود پوزش می‌خواهم.دو٬ شاید بحث ما همان بحث اختلاف انگوری مولاناست. نمی‌دانم می‌دانی‌اش یا نه؟ خلاصه‌اش اینکه چهار درویش از چهار ملیت مختلف سکه پولی در بساطشان می‌یابند و هرکس به زبان خودش پیشنهاد خرید چیزی برای غذا با آن سکه می‌دهد و میانشان جدل می‌افتد تا سرانجام همه در‌می‌یابند منظورشان از این همه دعوا یک چیز بوده است وهمه انگور می‌خواسته‌اند٬ تنها به زبانهای گوناگون بیانش می‌کردند.شاید ما هم اینگونه‌ایم؟تنها مشکل من این است که می‌گویم هرچیز به جای خودش. هنر به شکل صد‌در‌صد غریزی راه به جایی نمی‌برد. هنرمند بخشی را متفکرانه در ناخودآگاه ذهنش ذخیره می‌کند و بعد آنرا به شکلی غریزی بیان می‌کند. اگرنه با اتکا به غریزه‌ی صرف نمی‌توانیم شاهد خلق چیز خارق‌العاده‌ای باشیم.همان شاملو٬ دفتر اولش( آهنگهای فراموش شده) مگر بر اساس غریزه‌اش نبود؟ چه شد؟ اما آنچه بعد از آن روی داد٬ روی آوردن او به خواندن٬ فهمیدن و اندیشیدن بود و نتیجه‌اش که به گفته‌ی خودش گاه غریزی بروز می‌کرد آن شد که تا امروز به جا مانده است و من و شما درباره‌اش سخن می‌گوییم. و باز فراموش نکنیم که ما درباره‌ی هنر سخن می‌گوییم. درباره‌ی جهانی که غریزه و احساس رویی از سکه‌اش و تعقل و تفکر روی دیگرش است.اما من باز هم نمی‌توانم معنای این جمله را دریابم که: همه نمی توانند غریزی موشک درست کنند و بفرستند به فضا.بر اساس آنچه زبان فارسی به ما می‌گوید این جمله در پس خود این معنا را دارد که همه نمی‌توانند اما بعضی می‌توانند!مطمئنآ منظور شما این نیست.هیچ کس قبول نخواهد کرد که ساختن وسیله‌ای پیچیده چون موشک می‌تواند غریزی باشد. به دیگر سخن در جهان علم و در محاسبات پیچیده‌ی ریاضی و فیزیک غریزه کمتر جایی دارد و آنچه هست تفکر است.پیشتر هم گفته‌ام و باز تکرار می‌کنم: باور من این است که یکی از مشکلات ما امروز به کار بردن وسیله‌ی نادرست برای حل مشکلات است. هیچ چیز را به جایش به کار نمی‌بریم. اگر هر چیزی بر سر جای خودش قرار بگیرد آنوقت مشکلاتمان کمتر خواهد شد.یک سوال می‌کنم٬ کمی سیاسی:انقلاب سال ۵۷ ایران خردگرایانه بود یا غریزی؟آنچه که امروز به آن می‌اندیشیم برای بهتر شدن وضع جامعه‌مان چی؟ خردگرایانه است یا غریزی؟حرکت به سوی انرژی هسته‌ای و اعلام حمایت از آن و جو زده شدن و شعار دادن‌ها متفکرانه‌ است یا غریزی؟و کدام باید باشد؟و اما نکته‌ی آخر... کاری به کار ادیان ندارم٬ خودشان بیایند و از خودشان دفاع کنند و یا متولیانشان از اندیشه‌هایشان.اما مکاتب فکری و یا به قول شما روشنفکری.بعضی بدانگونه می‌اندیشند و دنیا را خوار می‌شمارند. حق با شماست.اما برخی دیگر نه دنیا را که وضع امروز دنیا را خوار می‌شمارند. باور دارند انسان شایسته به بهتر زیستن است و آنچه دارد شایسته‌اش نیست. این خوار شمردن دنیا نیست. یادآوری به انسان است به باور توانایی‌های نهفته در وجودش. و تلاش برای به‌دست آوردن آنچه توانش را دارد٬و لیاقتش را.دوست دارم نظر شما را هم در این باره بدانم....
حقيقت حقیقت هزار چهره دارد و گاه٬ ما حتا یکی از آنها را هم ندیده‌ایم... و با این حال٬ باز قضاوت می‌کنیم.
یک عارف فعلن گمنام
انسان زبان به گفتن گشود تا نیازهایش را بیان کند.
انسان زبان به گفتن گشود تا با دیگران ارتباط برقرار کند.
انسان زبان به گفتن گشود تا اندیشه‌هایش را بیان کند.
انسان زبان به گفتن گشود تا خودش را بیان کند.
کلام٬ پراستفاده‌ترین ابزار انسان برای ارتباط با دیگران است. کلام هزار پیچ تودرتو دارد که گذشتن از آنها به آسانی برای همه میسر نیست.کلام در پس ظاهر ساده‌ی خود بسیار نکته‌ی پیچیده‌ پنهان کرده و با خود انتقال می‌دهد. از زبان انسانها می‌توان پی به بخش عمده‌ای از شخصیتشان برد. انسانها به طور عام سعی می‌کنند با انتخاب واژگان و ترکیب‌بندی جملات در هنگام نوشتن و سخن گفتن شخصیت دلخواه و ذهنی آرمانی‌شان را نمایش دهند.به همین نسبت خیلی وقتها می‌بینیم که حرف زدن آدمها در موقعیتهای متفاوت تغییر می‌کند٬ گاه حتا لهجه‌ی آدمها نیز بر می‌گردد.یادش به‌خیر٬ رفیقی داشتیم اصفهانی بود و مدتی رفت تهران و وقتی برگشت٬ در جمعها همیشه سعی می‌کرد با لهجه‌ی تهرانی صحبت کند و تضاد جالب داستان وقتی شکل می‌گرفت که خانه‌اش بودیم و در میانه‌ی بحثی مثلآ مادرش صدایش می‌زد و او یکمرتبه با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی پاسخش می‌داد و بعد بر می‌گشت رو به ما و ادامه‌ی جمله‌ی نیمه‌تمامش را به لهجه‌ی تهرانی تمام می‌کرد٬ تا آنجا که می‌دانم هنوز هم همانگونه است٬ کمی غلیظ‌تر گویا!این دایره‌ی زبان را می‌توان گسترده‌ترش کرد و به جامعه هم تسری‌اش داد. یعنی با نگاه به نوع زبان یک جامعه و نوع استفاده‌اش از واژگان و ترکیبات٬ پی به ماهیت آن جامعه و آنچه در پس آن می‌گذرد برد.بگذارید مثالی بزنم:دیده‌اید که مذهبیون افراطی تا آنجا که بشود سعی می‌کنند در بیاناتشان از کلمات عربی استفاده کنند و در نقطه‌ی مقابل ملی‌گرایان افراطی در برابر هر واژه‌ی عربی سفت و سخت ایستاده‌اند و سعی می‌کنند به هر شکل که شده٬ ولو با به کار بردن عبارات نامانوس و غیرقابل فهم برای عامه به پارسی سخن بگویند.زمانی زبان عملی شرق بر اثر سلطه‌ی اعراب عربی بود و دانشمندان به آن می‌نوشتند و می‌گفتند و عربی سخن گفتن نشانی با دانشمند بودن به حساب می ‌آمد٬ چند دهه‌ی پیش زبان فرانسوی همین بار را بر دوش داشت (دوران اوج فلسفه‌های غربی و آغاز مدرنیسمی که نخستین بار روشنفکران ایرانی از فرانسه واردش کردند) و امروز زبان انگلیسی همان کار را می‌کند و بالطبع هرچه بیشتر واژگان انگلیسی در گفتارت وارد کنی٬ روشنفکر‌تری!از آن طرف جمعی ایستاده‌اند چماق به دست که بکویند بر سر هر واژه‌ی‌ بیگانه.درست یا غلط بودن این کار سوالی است که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود و همچنان کرده است. زمانی سفت و سخت با واژگان بیگانه مخالف بودم٬ اما امروز به گونه‌ای دیگر می‌اندیشم.آیا بهتر نیست انچه را که خود نساخته‌ایم به نام اصلی‌اش٬ همان که سازنده‌اش بر آن گذاشته بشناسیم؟ دست کم اینکار همیشه یادآورمان نخواهد کرد که آنچه استفاده می‌کنیم از آن‌سوی آمده است؟ مگر جز این است که در همین غرب الکلی را که ما ساختیم به همان نام می‌شناسند؟ درست به شکل عربی‌اش٬ اما همان هم به این دلیل است که اعراب معرف آن در غرب بودند.گاه نیز معنی‌ وجود دارند که از غرب آمده‌اند و ما پیشتر در زبانمان نداشته‌ایم. مشابه همانها که از زبان عربی گرفتیم.برای بسیاری از ما واژه‌ی اکسپرسیونیسم معنایی دارد که با یکبار شنیدنش همه‌اش در ذهنمان تداعی می‌شود٬ آیا برای مثال گزاره‌گرایی همین کاربرد را دارد؟یا هزار و یک جایگزینی دیگر؟در مواردی که جایگزین برای یک معنی وجود دارد و به نوعی سخن از چیزی می‌گوییم که پیشتر در اینجا بوده بالطبع جایگزینی راحت‌تر و درست‌تر است٬ اما برای آنچه نداشته‌ایم چه؟یا در مواردی ما واژگانی داریم که از زبانی بیگانه گرفته‌ایم اما آنچنان در زبان فارسی حل‌اش کرده‌ایم و تلفظ خاص خودمان را به آن داده‌ایم که اگر صاحب کلمه هم آن واژه رابشنود دیگر به جایش نمی‌آورد٬ به عبارت بهتر فارسیٍ فارسی شده است٬ حال امروز باید این کلمه‌ی جا افتاده‌ی مانوس را حذف کنیم و جایگزینی نامانوس برایش بگذاریم؟ اینروزها به زبان زیاد می‌اندیشم و می‌خواهم آنچه می‌اندیشم را اینجا در معرض قضاوت بگذارم٬ بسیاری از آنها هم نظرات دیگران است٬ چیزهایی است که از دیگری شنیده یا خوانده‌ام و به عنوان درست پذیرفته‌ام. پس برای روشن‌تر شدن٬ لطفآ نظر دهید.این بحث ادامه دارد.
زبان: ديکتاتوری؟ انگلیسی زبانها معمولآ در گفتار روزمره‌شان از جملات دستوری کمتر استفاده می‌کنند. برای مثال ما ایرانی‌ها وقتی برای خرید به مغازه‌ای می‌رویم خواسته‌مان را با جمله‌ای مشابه به این بیان می‌کنیم که:
-یک پاکت کنت بده لطفآ.
اما در انگلیسی این جمله به این شکل بر می‌گردد که:
- آیا من می‌توانم یک پاکت سیگار کنت داشته باشم٬ لطفآ؟
و گاه به کار بردن جملات دستوری نوعی بی‌ادبی به طرف مقابل محسوب می‌شود.یا مثال دیگر٬ بیشتر وقتها قانون بر این است که اگر می‌خواهید با چیزی مخالف کنید انرا صریحآ بیان نکنید که برای مثال بگویید:
-فلانی٬ این کار تو اشتباه است!
بلکه به کار بردن جمله‌ای مانند اینکه :
- من فکر می‌کنم اگر این کار را اینگونه انجام دهی بهتر است.
با اگر خواستید غلیظ‌ترش بکنید:
-من فکر می‌کنم اگر این کار را به این شکل انجام دهی درست‌تر است.
بهتر خواهد بود. حالا که چه؟راستش در اینجا هم گذرمان افتاده که در کنار هموطنان باشیم و با هم کار کنیم. برای تجربه و امتحان اینکه نظرم چقدر درست است شروع کردم به بکار بردن شکل انگلیسی جمله‌بندی به فارسی و سنجیدن تاثیرش بر مخاطب.کاری باید انجام می‌شد. طرفی که باید انجامش می‌داد تازه‌کار بود و درست وارد نبود که چه باید بکند. بر اساس آنچه گفتم سعی کردم اینگونه توضیح بدهم و اشتباهاتش را به او گوشزد شوم که:
-به نظر من اگر اینگونه انجامش دهی زیبا‌تر خواهد بود.
-ما معمولا اینگونه این کار را انجام می‌دهیم.
- اینطوری به نظرت مفیدتر نیست؟
و جملاتی مشابه این و البته با لحنی راحت‌تر و خودمانی‌تر.فکر می‌کنید نتیجه چه شد؟هیچ!هیچ تغییری در روند انجام عمل حاصل نشد و طرف همچنان به رفتن راه سابق ادامه داد. گفتم شاید من بد گفته‌ام. دوباره امتحان کنم:
-فلانی پس چی‌ شد؟ اینکه هنوز مثل سابقه؟
پاسخ:
-نه اینطوری من راحت‌ترم!
من:
-البته راحتی شما مد نظر هست اما اینجا همیشه اینطور بوده!دلیلش هم اینه که اینطوری بازده‌اش بیشتره.
ایشان:
-اینطوری که من می‌کنم بهتره!
من:
-ما قبلآ اینکار را کرده‌ایم٬ این دستگاه با این سیستم جواب نمی‌دهد. برای آنچه شما مد نظر دارید باید دستگاه را از بیخ‌و‌بن عوض کنیم!
ایشان:
-شما اشتباه کرده‌اید شاید!
و این گفتگوی احمقانه تا آنجا ادامه می‌یابد که مجبور می‌شوم به طرف بگویم:
-دوست عزیز٬ اینکار باید اینگونه انجام شود. یا می‌توانی خود را با سیستم تطبیق دهی یا... .
ایشان:
-چشم!
حالا کجای قضیه اشتباه بوده است؟ آیا باید از همان اول با یک جمله‌ی دستوری صرف می‌رفتم جلو و بالطبع این مصیبتهای بعد از آنرا هم تحمل نمی‌کردم؟ آیا این من هستم که دیکتاتور‌مآبانه برخورد می‌کنم یا طرف مقابل است که من را به این سمت سوق می‌دهد؟ آیا از این پس باید همین رویه را پیشه کنم و با برخورد از بالا جلو هرگونه بحث اضافی درباره‌ی بدیهیات را بگیرم؟(لازم به توضیح است که در این مورد نه تنها به رای من٬ که همه‌ی شاهدان گواهند بر اینکه درست در انجام عمل آن بوده که من خواسته‌ام.)آیا ما همیشه باید همه‌ چیز را به شکل دستوری صرف بگیریم. اشتباه نکنید منظورم اصلن تعارف و چیزهایی از این دست نیست٬ اما محترمانه گفتن قوانین با دستوردادن فرق دارد.اگر گاهی به کسی اجازه داده‌می‌شود در زمینه‌ای اظهار نظر بکند آیا معنایش این است که طرف هم نباید حد و حدود خود را بداند و در هر زمینه‌ای خواست با همه بیسوادی و بی‌دانشی اظهار عقیده بکند؟باز می‌توانم قبول کنم که هرکس عقیده‌اش را هرچند محمل بیان کند٬ اما دفاع همه‌جانبه از محملات و رد هرگونه استدلال تنها برای آنکه با دیدگاه طرف مخالف است بی‌شک قابل قبول نیست٬ یا برای من نیست.راحت‌تر بگویمش٬ یا چیزی را درست می‌دانیم یا نمی‌دانیم. هرکس حد خود را به درستی می‌داند. من می‌دانم اینقدر توانایی به فرض نوشتن به فارسی دارم٬ بر اساس همین دانش می‌توانم با کسی همسطح خود یا پایین‌تر بحث کنم اما وقتی در برابر استادی قرار می گیرم چه؟ کسی که باور دارم بهتر از من و بیشتر از من می‌داند٬ آیا باید باز احمقانه از آنچه می‌گویم دفاع کنم؟ ولو آنکه طرف به من ثابت کند اشتباه می‌کرده‌ام؟در نوشتار پیشین هم گفتم زبان( به معنای گفتار و وسیله‌ی ارتباطی و بیانی انسانها) نقش مهمی در جامعه دارد. اگر قرار است اتفاقی بیافتد باید در این نقطه هم بیافتد.یعنی به گمان من جامعه‌ای که ادعا دارد که در حال حرکت به سمت دموکراسی است٬ می‌خواهد آزادی‌های دیگران را به رسمیت بشناسد٬ می‌خواهد مدرن باشد٬ نیاز دارد این کار را در همه‌ی جوانب انجام دهد.آیا می‌شود با گفتار دیکتاتورمآبانه سخن گفت و انتظار رسیدن به دموکراسی را داشت؟آیا می‌شود به جای نظر دادن احکام شخصی صادر کرد و بعد مدعی حرکت برای رسیدن به دمکراسی بود؟وقتی ما هنوز اندیشه‌هایمان را به عنوان درست‌ترین دستورالعملها باور داریم٬ فکر می‌کنیم راه درست را تمام و کمال می‌دانیم٬ چگونه می‌توانیم دیگران را بپذیریم؟ وقتی من صد در صد درست می‌گویم چگونه ممکن است طرف مقابل من هم که کاملآ مخالف من سخن می‌گوید درست بگوید؟اما وقتی من تنها نظر خودم و برداشت و دریافت خود از درست و حقیقت را بگویم٬ با علم به اینکه شاید اشتباه هم کرده باشم٬ آن هنگام می‌توانم انتظار شنیدن نقطه‌ای مخالف٬ جایی که اشتباه من را گوشزد می‌کند داشته باشم.و بر همین اساس امروز می‌اندیشم ما نیاز داریم جمله‌بندی‌هایمان را کمی دستکاری کنیم.دست‌کم تا وقتی همه به آن عادت کنیم و یاد بگیریم هنگام که کسی سخنی می‌گوید نظر شخصی‌اش را بیان می‌کند٬ شاید بد نباشد یافته‌ها و باورهایمان را در قالب جملاتی چون:- من فکر می‌کنم...-به نظر من...-به گمان من...-...و جملاتی از این دست بریزیم. و البته معنای اینکه می‌گوییم ((من فکر می‌کنم...)) این نیست که به آن باور نداریم.آیا می‌توانیم از همین الان شروع کنیم و اعتقادات راسخمان را در این چهارچوب بریزیم؟گمان می‌کنید ساده است؟ نیست. می‌گویید نه ٬ با این مثالها شروع کنید:‌-من می‌توانم به صدای بلند بگویم اشتباه کردم.-من فکر می‌کنم آدم خوبی هستم٬ اما شاید نباشم٬ پس آماده‌ام که نقد دیگران بر خود را بپذیرم و اگر اشتباهم را به من گوشزد کردند قبول کنم٬ ولو آنکه شخصیت خیالی‌ام در هم بشکند... .-من فکر می‌کنم اندیشه‌های امروزم درست است اما می‌تواند نباشد٬ پس آماده‌ام نقطه‌ی مخالف آن و دلایل بر علیه آنرا بشنوم٬ تحلیل کنم و در صورت قبول٬ اندیشه‌هایم را اصلاح کنم... .-من فکر می‌کنم دینی که به آن اعتقاد دارم درست است و راست می‌گوید٬ اما آماده‌ام تا دلایل بر علیه آن را هم بشنوم٬ تحلیل کنم و با ذهن باز به استقبال نقد بر همه اندیشه‌ها و گذشته‌ام بروم.-من فکر می‌کنم طرف مقابل من هم می‌تواند درست بگوید.-من فکر می‌کنم دشمن من هم می‌تواند درست بگوید.
-من فکر می‌کنم... پس هستم.
این گفتار ادامه دارد... .
رفته و رويا
در تلالو صبحگاهی شبنم چشمانت
من گم می‌شوم
چونان بر آب‌زده غواص جزیره
به صیدِمرواریدِگردن‌آویزِعروسش
٬به یافتن مرجانِ نایابِ دریاهای جنوب.
در تلالو صبحگاهی شبنم چشمانت
نخستین روز آفرینش پدیدار می‌شود
و شب به پایان می‌رسد...

آخرین بازنویسی: ۲۹/۰۱/۲۰۰۴ این چند خط متعلق به سالها پیش است٬ دست کمش چهار یا پنج سالی٬ یادگار ایران . زمانی که هنوز شور جوانی‌ام بود و عاشق پیشه‌گی را دوست می‌داشتم٬ هرچند شاید تنها به ادا!فردای شبی که نوشتمش٬ بر کاغذی نقشش کردم به خط معوج خودم و رنگ‌دررنگ٬ به یادگار برای عزیزی٬ به خواست خودش.وبعدها به یاد او تکه‌ای به آن اضافه شد... تکه‌ای که ما معنایش را می‌دانیم. تنها ما.شاید برای همین خیلی شخصی باشد. هرچه هست برای من بیان حرفهایی است که جور دیگر نمی‌شود گفتشان. هرچند آنکه باید بخواند......نمی‌خواند!
سال به گویا زمان جشنواره عقب و عقب‌تر می‌آید٬ قدیمها اوایل بهمن بود و امروز من تازه فهمیدم یکی دو روزی از شروع جشنواره می‌گذرد. هرسال با شروع جشنواره دلتنگش می‌شوم٬ دلتنگ همان سالنهای قدیمی و بی‌امکانات. سالنی که برای اجرای نمایش سه یا چهار نور بیشتر ندارد! تازه چهارمی هم بر روی پایه است و باید یکی را نگاهبانش کنی تا مبادا در میان اجرا کسی به آن برخورد کند و بیاندازدش و باقی ماجرا.دلتنگ ان شلوغی‌ها٬ همان ماموران انتظامات سالنها که با تو جوری برخورد می‌کردند که گویا با گوسفند برخورد می‌کنند!همان بحثهای هزاربار تکرار شده و بی سرانجام بعد از نمایشها.قدم زدن از تیاتر شهر به تالار وحدت و سیگار کشیدن و نقد کردن نمایشی که تازه دیده بودیم.رفتن به مرکز و پیله شدن برای گرفتن بلیط نمایشی خارجی که ده روز پیش پیش‌فروشش تمام شده و تنها راه برای دیدنش به کار انداختن پارتی‌ها است.دلتنگ ساندویچی که هنوز تمامش نکرده باید بدوی تا به اجرای بعدی برسی و جوری داخل بروی که جایی خوب گیرت بیاید.دلتنگ هزار چیز ساده‌ی دیگر. چیزهایی که خیلی‌هاشان خاصیت سن بودند و اکنون دیگر تکرار ناپذیرند.در میان لیست کارها اسمهای آشنا زیاد است. جالب‌ترینشان نمایش کوری است. رمانش را دوست دارم. از آن دسته رمانهاست که وقتی شروعش می‌کنی از زندگی می‌افتی! نمی‌توانی زمینش بگذاری و باید تا ته خط٬ تقطه‌ی آخر به دنبالش بروی و بعد تازه به خودت استراحت کوتاهی بدهی تا دوباره شروعش کنی. مثل صدسال‌تنهایی و مرشد و مارگریتا.از همه بهتر یا بدترش این بود که درگیر می‌شدی با رمان. وقتی در میانه‌هایش برای انجام کاری واجب از خانه بیرون می‌زدی- و البته رمان را هم با خودت می‌بردی تا در اتوبوس یا تاکسی چند خطی جلوتر بروی- یکمرتبه جا می‌خوردی. وقتی خیابانهای پر از آشغال را می‌دیدی٬ رهگذری در کنارت بی‌خیال دنیا آب دهان و خلط مبارک‌اش را جلوی پایت می‌انداخت٬ وقتی می‌دیدی همه آماده‌ی دریدن هم‌اند٬ آماده‌اند تا سرکیسه کنند هرکه را توانستند٬ وقتی چماقداران را می‌دیدی٬ سرگشتهای بی‌ادب و پشت‌کوهی نیروی انتظامی و البته برادرهای بسیجی که همه‌شان از دم شانزده‌سال بیشتر نداشتند و عقده‌های حقیرشان چون هزار جوش چرکی بر صورتهای پوشیده از ریش تنک نشسته‌شان نشسته بود و در خیابانها جولان می‌دادند به آرام کردن زخمهای حقارتشان٬ وقتی تلویزیون را روشن می‌کردی و آن برنامه‌های مزخرف از سر تا پایش بالا می‌رفت با خودت می‌گفتی:من در کجای جهان ایستاده‌ام؟آیا ما نیز دچار کوری سفید شده‌ایم و خود بی‌خبریم؟ کی؟ چطور؟ پس زن دکتر کجاست؟ نیست حتا یکی که ببیند و بفهمد و همراهی کند و کمک؟و راستش وقتی که درست نگاه میکردی می‌دیدی بیشتر روشنفکرانی که خودشان را زن دکتر جامعه می‌بینند و ابراز همدردی می‌کردند در اصل دزدانی هستند کور٬ هرزه‌گانی که برای رسیدن به هر هدف کوچکی تن به هر خودفروشی می‌دادند.یادم هست فرهاد مهدوی آمده بود شاهین شهر. طبق معمول بچه‌های قدیمی شبی را در کنار هم بودند و به احترام ریش سفید فرهادخان دعواها و درگیری‌ها را کنار می‌گذاشتند و شبی باز جایی سر سفره‌ای کنار هم می‌نشستند٬ غذایی می‌خوردند و بعد شب‌نشینی‌های همیشگی تا صبح و چایی و سیگار و گپ و گپ و گپ.آن زمان درگیر تب کوری بودم٬ مثل خیلی‌های دیگر که چون کتاب تازه چاپ بود و در بورس تازه خوانده بودندش و بحثشان حول و حوش کتاب دور می‌زد.درست خاطرم نیست آنزمان گویا تازه اجرای نمایش دیرراهبان فرهادمهندس‌پور تمام شده بود یا می‌رفت که شروع شود! مطمئنم بعد از مکبث بود.شب بحث با خوانش شروع شد٬ کاری که مهندس‌پور و چرم‌شیر و گروهش برای دیر‌راهبان کرده بودند. که چه باید کرد٬ چگونه می‌شود این کار را کرد٬ اصلن خوانش یعنی چه و و و . گپمان با مهدوی به انجا رسید که گفتم *طلبه‌ی کوری شده‌ام٬ جان می‌دهد برای یک خوانش ایرانی* (سعی کردم عین جمله‌ام را بیاورم)که مهدوی گفت او هم همینطور٬ و هر دو موافق بودیم که انجام این کار در شرایط امروز ایران بسیار به جا است و گویا واقعآ متن برای ایران نوشته شده است و با کمکی دست‌کاری و پر‌رکگ و کم‌رنگ کردن بعضی خطها خیلی راحت می‌شود حرف‌ها را زد.و باز هردو موافق بودیم که شرایط امروز جامعه و تیغ تیز سانسور اجازه نخواهد داد تا کار آنگونه که باید و شاید به اجرا در بیاید و در نهایت با توجه با اینکه فقط بنا به دلایل سانسور جنسی مجبور خواهی شد بخشهایی ناب از رمان را از دست بدهی چه برسد به دلایل سیاسی و غیره بهتر همان است که این داستان تنها در حد یک رویا بماند و بس تا روزی که روزش باشد.متاسفانه آنشب از آنجا که از ان جمع تنها من و مهدوی بودیم که رمان را خوانده بودیم بالطبع بحثمان اجازه‌ی ورود دیگران را نمی‌داد وکوتاه شد.مهدوی به سر کارش برگشت و جز چند باری کوتاه ( مثلآ در دوران جشنواره فجرکه همه پلاس دم در تیاتر شهر بودیم) دیگر فرصت دیداری نشد و صحبت ما ماند ناتمام.تا اینکه خبرش را خواندم منیژه محامدی کوری را بر صحنه برده٬ تعجب کردم. باور نمی‌کردم در ایران بشود٬ اینکه چگ.نه شده نمی‌دانم. به هرحال کوری بر صحنه رفت. نقد درستی که به واسطه‌اش بتوانم کار را بفهمم در دنیای اینترنت نیافتم٬ تنها عکسهای کار را دیدم که راستش به دلم ننشست به نظرم خیلی انتزاعی و دور امدند٬ گویا کارگردان برای فرار از آن مشکلاتی که ما ازشان می‌ترسیدیم تصمیم گرفته بود تا آنجا که می‌تواند کارش را برای دنیای غرب نشان دهد که یعنی این داستان آنور است نه اینور! نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم. قضاوتم تنها بر اساس چند عکس است و بس پس سندیتی ندارد آنچنان.و حالا در لیست کارهای جشنواره فجر باز هم نمایش کوری است٬ اجرایی از یک کشور خارجی. ای کاش کسی این دو کار را با هم مقایسه کند تا بفهمیم محامدی چه اندازه به ایران اندیشیده در اجرایش٬ چه اندازه به جهان.دلم می‌خواست این دو کار را می‌دیدم.پیش از انکه تمامش کنم بد نیست اینرا هم اضافه کنم تا مبادا کسی اشتباه برداشت کند که:۱. اینور را هم دیدیم٬ اینور هم کوری حاکم است در جاهایی به همان شکلش در جاهای به شکلی متفاوت.اینجا هم خیابانهای پر آشغالی را که برای همه عادی به نظر می‌رسند از بس دیده‌اند و دیگر نمی‌بینندشان زیاد است.اینجا هم تلویزیون به تحمیق بینندگانش مشغول است.اینجا هم... آسمان همان رنگ است٬ فقط کمی ابری‌تر!۲.شاید به مذاق خیلی‌ها خوش نیاید چرا که هربار هرجا گفتم همه به مخالفت برخاستند.جنگ طلب نیستم اما برای آنانی که صادقانه برای دفاع از خاکشان به جنگ رفتند( تاکید می‌کنم برای دفاع از خاکشان نه چیز دیگر) چه بسیجی٬ چه رزمنده و چه ارتشی ارزش قائلم و اجازه‌ی توهین به ایشان را نمی‌دهم. اگر از عقده‌های بسیجی گفتم منظورم خرده جغله‌هایی است که گاو بیشترشان می‌فهمد و تنها عشق چفیه و اسلحه و مردمآزاری است که به این جایگاه کشانده‌شان. اگرنه تا آنجا که من دیدم بیشتر آنان که به راستی بسیجی بودند نه از این عقده‌ها داشتند و نه آن می‌کردند که این حضرات می‌کنند٬ که بسیار وقتها از این خرده‌جغله‌ها و لکه‌دار کردن نام بسیجی نا‌راضی بودند.شاهدش آن عزیز جانبازی بود که دایی یکی از دوستانمان بود و همین حضرات در خیابان با زن و بچه پاپیچش شدند و چنان اذیتش کردندکه بیچاره‌ای که همیشه جانباز بودنش را مخفی می‌کرد مجبور شد کارتها و مدارکش را رو کند تا بچه بسیجی‌ها را به غلط کردم بیاندازد! هرسال با شروع جشنواره فجر دلم می‌گیرد٬ هرچند که می‌دانم اگر ایران هم بودم چون سابق برای من جایی در آنجا نبود.اگر فرصتی بود و حسی به نوشتن دوست دارم بیشتر درباره‌ی جشنواره بنیسم و خاطراتش را مرور کنم.تا بعداگر توانستید بروید و از دیدن کارهای خوب لذت ببرید٬ اگر کار خوبی یافتید!
جشنواره تياتر فجر۲
جالب است٬ به سایت ایران تیاتر که می‌روی و می‌خوانی٬ می بینی چه خبر است امسال در جشنواره‌ی تیاتر فجر!چه کارهایی٬ چه نفدهایی!به بی‌بی‌سی رفتم٬ گزارش افتتاحیه را خواندم. همه چیز برعکس است. انگار آنچنان هم خبری نیست!شاید به قول دایی‌جان ناپلئون این هم سیاست انگلیسی است که ساز مخالف می‌زنند٬ شاید این هم جزیی از تحریم است!ولی جدا از شوخی٬ توصیه‌ام به دست‌اندرکاران سایت ایران تیاتر این است که کمی دست از این تعارف بازی‌ها بردارند.راستش تا الان هرچه نقد بر کارهای ایرانی خوانده‌ام همه حبر از تولد شاهکاری نو داده‌اند که حتمآ بایدش دید. شاید هم واقعآ اینگونه است٬ نمی‌دانم!یادم است آن سالها یکبار برای دیدن نمایشی رفتیم و به زحمت با انتها تحملش کردیم. تکراری بود٬ تکرار مکررات به تمام معنای کلمه به اضافه‌ی اداهایی برای پر معنا کردن کار!!! و بازی‌های دم دستی‌ای و میزانسن‌هایی که بارها مشابه‌اش را دیده‌ایم. از سبز٬ سهراب٬ سرخ سخن می‌گویم. کاری از اردبیل بر اساس رستم و سهراب.به زحمت تا نقد و بررسی تاب آوردیم. حضرات محترم و محترمه‌ی منتقد آمدند و منتقد میهمانی هم آورده بودند فرنگی٬ انگلیسی زبان که یکی از منتقدان گفتارش را ترجمه می‌کرد.جلسه‌ی نقد یا به‌به و چه‌چه شروع شد. همه معترف به اینکه باز شاهکاری خلق شده است و وای بیا و ببین.بیحال دستی بالا گرفتیم که نظری بگوییم که بابا اینگونه هم نیست. این میزانسنهای نابی که می‌گویید کجاست؟ متن شاهکار چیست؟ اینکه بیضایی را بردای با شاهنامه و یک افسانه‌ی محلی مخلوط کنی و هرکاری‌اش هم بکنی در هم حل نشوند و در نهایت ته گلویت بنشیند که نشد.محترمانه شروع کردیم به پرسیدن و نقد کردن.که اصلن ایا می‌شود یک اسطوره‌ی ملی را با یک‌افسانه‌ی محلی آمیخت؟ اگر می‌شود٬ چگونه؟ و آیا کار به این مقصود خود رسیده است یا نه؟که دشمنتان به جای ما٬ چنان از همه طرف مورد حمله قرار گرفتیم که حتا نتوانستیم فرار کنیم. منتقدان جلسه به جای کارگردان جواب دندان‌شکن به بنده می‌دادند و راحت گفتند خفه‌شو! و البته سوالهایمان بی‌جواب ماند.گذشت و شب اختتامیه وقتی نمایش همه جوایز را برد(آن سال هدف جشنواره بها دادن به کارهای شهرستانی بود) تازه ما فهمیدیم چرا نباید بد کار را می‌گفتیم!و البته هیچ‌کس هم آنزمان از منتقدان عزیز نپرسید که چرا کاری که شما اینگونه از آن دفاع می‌کردید سهمی از جوایز بسیار هیات داوری منتقدان نبرد!و حالا گویا آش همان آش است و کاسه همان کاسه٬ شاید کمی داغ‌تر!خلاصه اینکه نیاز داریم این را به یکدیگر یادآوری کنیم که:دوستان٬ نقد کردن از سر دوستی‌ اشت٬ نه دشمنی. آنکه تعریف بیجا می‌کند دشمن است. دروغ از آن دشمن است.و تا نقد درست و منصفانه و دلسوزانه در همه جوانب زندگی‌مان جاری نشود درست نخواهیم شد. باور کنید.اگر کسی جایی نقدی درست یا گزارشی بی‌طرفانه از جشنواره دید لطفآ من را هم در جریان بگذارد. ممنون می‌شوم.
شاید من دیر آمدم٬
شاید تو زودتر رفته بودی٬
چه مهم؟
تنها می دانم من بر سر قرار تنها بودم.
و شاخه گل سرخ
هم‌آغوش موجها شد.
ساعت داری؟
می‌خواهم گهگاه چیزهایی اینجا بگذارم٬ بیشتر از دیروزها... روزهایی که هنوز دستمان نیامده بود چه ساده از دستشان خواهیم داد.بد یا خوبش را نمی‌دانم... اینقدر می‌دانم که همه‌شان برخاسته از لحظاتی کوتاهند٬ جرقه‌هایی خرد... .این یکی را برای خاطر عزیزی نوشتم٬ بعدها خواستم در نمایشی(بانو٬سردار٬زن٬مرد و یکی دیگر...) استفاده اش کنم که کردم هرچند آن نمایشنامه هیچوقت تمام نشد! و حالا می‌گذارمش اینجا... این است سرنوشت یک قطعه‌ي‌ کوتاه:
*پری کوچک اسير قلعه‌ی سياه
شاهزاده ای به جستجويت می‌آيد
امشب
نشانی بر ديوار خانه‌ات بياويز
دستمالی ‌‌‌
آشنايی
چراغی
راه‌گم‌کرده‌ای
به جستجويت می‌آيد... .*
هنگام که می بينی کوير را تنها قطره‌ای خرد بسنده است به بشارت آمدن بهاران...ديگر در برابر بی منت بخشايش باران آسمان را چه شکرانه می‌توان آورد؟
***
گاه سکوت ٬ همان کلامی است که به دنبالش می‌گرديم تا بدان احساسمان را به يکديگر انتقال دهيم... .
***
اگر که مهربانی ميان انسانها تنها ثمره‌‌ی خويشاوندی بين ايشان است٬ سوگند که من و تو نوادگان آدم و
حواييم... .
يک لحظه بيانديش!

درفضای باز مرکز شهر لیدز یک نمایشگاه عکس برگزار شد با عنوان حیات وحش. مجموعه عکسهای زیبایی از حیات وحش. توضیح بیشترش را بعدها با دادن نشانی وب‌سایت نمایشگاه و باقی چیزها خواهم داد.آنچه بیشتر از همه برای من جالب بود جمله ای بود که در بروشور نمایشگاه خواندم. این جمله برای ترغیب بینندگان به حفظ محیط زیست نوشته شده بود و جالب‌تر اینکه متعلق به چیزی حدود صد سال پیش است! صد سال پیش کسی ما را هشدار داد نسبت به آنچه با طبیعت می‌کنیم و نفهمیدیم. اینروزها هرکس را دیده‌ام این جمله را برایش نقل کرده‌ام٬ می‌گویم تا خوانندگان این سطور هم بی نصیب نمانند:تنها وقتی که آخرین درخت مرده‌است٬ آخرین رودخانه مسموم و آخرین ماهی صید٬ در خواهیم یافت که پول خوردنی نیست!برای اینکه در ترجمه اشتباهی رخ نداده باشد اصل انگلیسی‌اش را هم می‌نویسم:Only when the last tree has died, and the last river been poisoned and the last fish been caught, will we realise that we can not eat money!source: Cree Indian 1909 برای یک لحظه بیاندیشید... .
کی‌مي‌دونه؟


از تاریخ پای نوشته پیداست که کهنه است... باید یک خام هم اضافه کنم. هرچه هست برای من یادآور روزهایی است که هنوز امیدکی خرد برایم مانده بود به جا... که آن هم به باد رفت!


کی می دونه کِی دوباره آسمون ابری می شه؟
بازم بارون می زنه
وقت دلتنگی می شه...
کی می دونه کی دوباره
آسمان سفره ی دل وا می کنه
زمين تشنه مون را
مهمان باران می کنه ...
کی دوباره ـ کی می دونه ؟ ـ
گندمها دونه می دن
دونه ها آرد می شن
نون می شن
گشنه ها سير می شن ...
کی می دونه کی دوباره
خدا ياد ما می افته ؟
کی دوباره يادش مياد ،
تو کتاب به ما چی گفته...
دوباره کی می شه باز
خنده مهمون لبای تو بشه ؟
دل سنگت ، واسه ی من
تنگ تنگ شه ، موم موم شه؟
کی می شه بازم دوباره ،
من و تو با هم بشينيم ...
از سر شب تا دم صب
ستاره ها را بچينيم ...
شاديهامونو بياريم
وسط سفره بذاريم
واسه همه مهمونامون
نون و لبخند، عشق بياريم ...
کی دوباره می تونيم ما
شونه به شونه خيابون را بگرديم
بريم با هم تا ته شب ،
دل به تيرگی نبنديم ...
کی می شه بازم دوباره
من و تو با هم بخونيم
ديروز و امروز و فردا
هميشه با هم بمونيم
ـ راست راستش
نازنينم ـ
من هنوزم ته قلبم
يه ذره ، يکم اميده
چون ميدونم آخر شب
بعد سياهی ... سپيده
می دونم تو هم می دونی
که دل تنگ من و تو
پر می کشه واسه يک روز
واسه يک شروع از نو....
2004/ 02 / 01
من از همه جا بی‌خبرم٬ فقط شنیدم فیلمی گویا سکسی از یک بازیگر دست هشتم بیرون آمده و ملت بیکار در بدر به دنبالش افتاده‌اند که های چه خبر شده! اسم بازیگر و باقی داستان را همه می‌دانند٬ اسم نمی‌برم که مانند باقی از آب گل‌آلود برای وبلاگم خواننده‌ی فضول حشری کمی تا قسمتی بیمار روانی جمع نکرده باشم!ما چه بخواهیم و نخواهیم فضولیم! با یکی از حضرات که به قول نا قول خودش بالای بیست سال است غربت نشین است و د راین سیستم کاملن جا افتاده صحبت از این خصلت ایرانیان کردم٬ مخالفت کرد که مگر نمی‌بینی اینجا هم همه دنبال اینند که ببینند فلان کسک چگونه شب لنگ هوا می کند و فلان چه می‌کند و فلان چه!درست است اما اینجا هیچ کس ابایی از انچه می‌شود ندارد.درست است اما اینجا کسی نمی‌تواند گتره‌ای و از روی باد معده برای ارضای غرایز پستش با هرچه خواست بازی کند و هرچه خواست بکند بی آنکه احدی بپرسد حسنی خرت به چند؟درست است اما اینجا قانون دارد٬ اگر کسی مطلبش بیراه بود طرف می‌تواند شکایت کند٬ میتواند خسارت بگیرد٬ می‌تواند اعاده‌ی حیثیت بکند٬ آیا در ایران هم می‌شود؟من نمی‌دانم داستان فیلم در نهایت به کجا رسید اما اگر اشتباه شده باشو ان بازیگر یقه‌ی چه کسی را باید بگیرد؟ ما که همه‌مان در اینگونه مواقع خودمان را می‌کشیم کنار و شروع می‌کنیم بازی کی‌بود؟ کی‌بود؟ من نبودم را... .اینجا اگر هست توی روزنامه است٬ صاحب دارد و نشانی و می‌دانی با کی‌طرفی... انجا هم همینطور است؟اینجا اگر هست برای همه است٬ با فرهنگشان مغایرتی ندارد٬ انجا هم همینگونه است؟ اگر این خانم تبریه بشود باز هم جایی برای فعالیت دارد؟ یا اینکه از نظر مسئولان چون حساسیت رویش بوده کسی نباید سراغش برود؟اینجا سکس ممنوع نیست٬ در تلویزیون درباره‌اش صحبت می‌شود٬ نشان می‌دهندش و خود آدمها هم از نمایش ان در ملاء عام ابایی ندارند٬ انجا هم اینگونه است؟. اخرش اینکه حالا که می‌خواهیم اینوری باشیم فقط این بخشش باید مثل اینها باشد؟ باقی چی؟صادقانه جواب بدهید!

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵


Leeds city centre, during the xmas days....
to see more pictures go to my photoweblog: my third eye

چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

Dog

A dog stood infront of a mirror, when he saw himself in there shouted with surprising voice:
so... have i created the world? really?

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵

what kind of shit is sorrunding me?
we all think about money, money is not bad. i can say that money even is good but.... some people think they need to find money, they live to find the money that they never spend, they can talk hours and hours about their accounts and the big number of money they have in it but if you ask them some stupid questions they dont have anything to answer. ask them; ok you are very rich, just let me know which contries have you visited? what kind of pleasure have you tried, what the fuck have you done in your life of shit? have you done anything except collecting money penny by penny? is it important for you what happend in your naibourhood? is it important what happend in your country? is it important for you what is going on far side of world? is it anything importan for you, anything without connection to money? no, no, no.... they try to nuy friendship. they sell their friend very easy and very cheap. how much do you worth? its the question they always ask. and at the moment i need to be next to some of these people, most of them from my country and they make life worth that it is for me.... maybe im a little bite angry.... i dont know.

سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵



There was an air open exhibition in Leeds city centre. Some amazing photographs of wild world.
In the exhibition catalogue I read a very nice words, written in 1909, about one hundred years a go, and we still need to repeat it, say it… and we still ignore it….!
But words:

Only when the last tree has died, and the last river been poisoned, and the last fish been caught, will we realise that we can not eat money!

Source: Cree Indian 1909.

Just think about it, for a moment.

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵






have you seen this picture before?
this is Mr.Julian Beever, an excelent artist with some marvlles pictures. he used to paint on the street and all of his job are amazing....
make quick look on his website and enjoy his job........ .








چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۵

How long do you want to get sleep?
It is easy, very easy to close our eyes and say: i havn"t seen anything! yes we haven"t!
and when we have not seen anything, so we do not need to do amything too.
There is a voice in the world, a voice you can hear it, a voice you even can see it, there is a voice you feel friendly about it and when you listen to it, it tells you what you should do... and sometimes you ask it, don"t you? you ask it to tell you the truth;
be honest so you wiil be able to see honestly!
be right to see right.
be friend to see a friend.
love others to be loved.
take care to be taken care.
The voice, one morning calls you and wakes you up.
so;
be up to be up...

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵


a window to the sea.... a closed way to freedom!

سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۵

It is me again, unfortunatly last few days i was so busy and i couldn"t write and post anything to this page and it is nessecary to remind you this will continue in future too! it is life, at the moment i2m studying as full time student and that dosn"t let me to do anything else. my lock is that i am studyin what i like and photogeraphy is a part of my study, so now i try to talk by pictures more than words then if you came here and didn"t find anything new or interesting so go to my photoweblog please maybe you like it more... and don"t forget to write your cooment. thank you!!!

درباره من

عکس من
who am I... a question I hate to answer. an Iranian. before coming to England: a writer, director and actor, specially in theatre... working with my amazing group or company( siah company, in translate it word by word it means black!) who were my best friends too... but now... a student and...and what else?the problem is that, at the moment I don"t know who am I myself, what I am doing, just in run! in scape to somwhere where I don"t know where is it exactly! that"s it.

بايگانی وبلاگ